چهارشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۹

اگر دیوار ما مشاع نبود

اگر یک خانه داشتم که دیوار توی کوچه‌اش برای خودم بود و با صدتا همسایه‌ی هم‌آپارتمانی مشاع نبود، روی دیوارش می‌نوشتم؛
 
نوشتن هر گونه شعار و چسباندن هرگونه آگهی تبلیغاتی
روی این دیوار اکیدا ممنوع است
و علاوه بر پیگرد قانونی، می‌زنیم پدر صاحب‌تان را هم در می‌آوریم
اما گرافیتی بدون اشکال است
هم بدون اشکال است هم موقع کشیدن گرافیتی برای‌تان چای دمی می‌آورم که خستگی‌تان در برود

با تشکر
پوریا عالمی

استرس استاتوس

استرس استاتوس دارم
استاتوس سترون دارم
استاتوس در سیتروئن و استاتوس اختاپوس و اختاپوس استاتوسی دارم و
اختاپوس استاتوسی دارم و
استاتوس اسپاراتاکوس دارم و
استاتوس در حالت لوتوس و استاتوس استیبل و اس اس استاتوس دارم و
استاتوسی‌هاش استادن و
استاد استاتوس دارم و
استاتوس است استاتوس و
هست استاتوس استاتوس دارم و
از توس تا استاتوس
از استاتوس تا استانبول دارم و
بوس بوس استاتوس
لوس لوس استاتوس
استاتوس لوس
سموسه استاتوس دارم و
استاتوس‌سوسه و
استاتوس سوسکی و
استاتوس‌سوسکه دارم
استانداری استاتوس کجاست؟
استان استاتوس اینجاست؟
اصطبل استاتوس دارم
استاتوس در استوا و استوایی‌ترین استاتوس دارم
ایستگاه استاتوس
ایستگاه استاتوس... نبود؟
استرس استاتوس
استاتوس مازوخ
استاتوس سادیسم
مازوخیست استاتوس سادیسم و
سادیست استاتوس مازوخ دارم
استرس استاتوس استرس استاتوس استرس استاتوس استرساستوس استرساستوس استراتوس استرتوس اسرتروس اسروس اسوس سوس سس س س سسس دارم

چهارشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۹

اول مهرهای خیس (روایت نهم از خاورمیانه)

خدا پدر این همه معلم را بیامرزد
و پدر ناظم‌ها
و پدر مدیرها
و پدر مربی‌های پرورشی
- که فکر می‌کردند ما بچه‌های پرورشگاهی هستیم -

چه خاطره‌های خوبی داریم از مدرسه
چه روزهایی
چه ماه‌هایی
چه سال‌هایی...
به به
یادش به‌خیر

یادش به‌خیر
بخاری نفتی که دود می‌کرد
و خط کشی که کف دست ما می‌شکست
و فحش ناموسی که از طرف کادر تربیتی مدرسه
نصیب خواهر و مادر دانش‌آموزان می‌شد

به به
یادش به‌خیر
چه قدر درس خواندیم و
چه قدر فحش یاد گرفتیم

به به
به به... چه عمری را خرج کردیم تا معلم‌ها سواد یاد بگیرند

هنوز هم یاد اول مهر که می‌افتم...
اصلا خدا پدر این آموزش و پرورش را بیامرزد که چنان پرورش‌مان داد
که هنوز هم که یاد اول مهر می‌افتم
از ترس...
از ترس
از ترس

به به
اول مهر است
آقا اجازه! به لطف شما،
آقا اجازه! از ترس شما،
آقا اجازه! وقت کلاس را نمی‌گیرم
خلاصه‌اش این‌که
ما شلوارمان را داریم خیس می‌کنیم

آقا اجازه؟
ما برویم به مدرسه...
منظورم این است که در مدرسه...
البته با اجازه‌ی مدیر محترم و ناظم و کادر دبیران و کادر تربیتی مدرسه
در آبریزگاه مدرسه
خودمان را خالی کنیم؟

آقا اجازه؟
بله... حق با شماست
خاورمیانه مهد تمدن‌ها است
ولی
گلاب به روی شما...
آقا اجازه؟
آقا...
آ...
آقا ریخت



اینجا خاورمیانه است (روایت اول)
اینجا خاورمیانه است (روایت دوم)
اینجا خاورمیانه است (روایت سوم)
اینجا خاورمیانه است (روایت چهارم) 
اینجا خاورمیانه است (روایت پنجم) 
اینجا خاورمیانه است (روایت ششم)
اینجا خاورمیانه است (روایت هفتم)
اینجا خاورمیانه است (روایت هشتم)

پنجشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۹

منشور کوروش لایِ در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم



طبقه‌ی یک میلیونم
در باز شد و کوروش وارد آسانسور شد. منشور کوروش توی دستش بود، پرت کرد طرف من، من منشور را توی هوا گرفتم، بعد دیدم که ناغافل کوروش شروع کرد به فرار کردن و از پله‌ها پایین رفتن.
منشور را گذاشتم لای در آسانسور که بسته نشود و دویدم سمت راه پله فرار اضطراری، دنبال کوروش. کوروش بدو، من بدو.
داد زدم: «کوروشا! کوروشا...»
کوروش جواب داد: «آسانسورچیا... آسانسورچیا...»
همان‌طور دوان دوان، گفتم: «مرد حسابی! چرا در می‌ری؟»
گفت: «الان گشت من رو با این سر و وضع ببینه، می‌گیره و مورد بررسی قرار می‌ده.»
گفتم: «بابا الان دیگه بگیر بگیر نیست... ندو... ندو...»
گفت: «سر و وضعم رو گیر ندن، پسر خوب! باقی اتهاماتم چی؟ حواست نیست؟ من کلی به کشورهای خارجی سفر کردم. مخصوصا توی همین خاورمیانه... کجا و کجا و کجاها که نرفتم... با همه مردم دنیا هم دوست بودم... این‌ها همه‌ش علامت‌هایی‌ست که توی محله شما بهش می‌گن جاسوسی!... تازه من، هم هدیه گرفتم از خارجیا هم هدیه دادم بهشون... خیلی هم با انواع اقلیت‌ها رابطه‌م خوب بوده و توی مهمونی‌هاشون شرکت می‌کردم... چطوری در نرم؟! خیلی خطرناکه!»

طبقه صد و چهل هزارم
کوروش داشت می‌دوید به سمت پایین.

طبقه یک صدهزارم
داد زدم: «کوروش صبر کن... چقدر تند حرکت می‌کنی... ما همیشه سعی داریم دنبال تو بیایم و برگردیم به جایی که تو بودی...»
کوروش همان طور که از پله‌ها می‌رفت پایین شروع کرد به خندیدن و گفت: «دارید دنبال من میاید؟ یعنی دارید برمی‌گردید به عقب؟ اون هم وقتی که دنیا داره با سرعت به جلو حرکت می‌کنه؟ عجب ملت دانشمند جوانی هستید شما. آفرین. آفرین.»
گفتم: «ضایع‌مون کردی رفت. تازه همین هفته پیش رحیم مشایی و اینا کلی گفتند تو کارت درسته.»
گفت: «قرار نیست کسی که می‌گه فلانی کارش درسته کار خودش هم درست باشه که. می‌فهمی؟»
گفتم: «می‌فهمم.»

طبقه ده هزارم
کوروش داشت با سرعت زیادی از ما دور می‌شد. من هم به عنوان نماینده‌ای از ایران دنبالش می‌دویدم که راضی‌اش کنم تا برگردد. گفتم: «کوروش... کوروش... قضیه این اولین حقوق بشر چی‌یه؟ خودت نوشتی؟»
گفت: «اسمش رو نیار! مگه نمی‌دونی یکی از موارد اتهامی من علاوه بر رابطه با خارجی‌ها و سفر به کشورهای دیگه، نوشتن همین منشور و اتهام نشر اکاذیب به قصد مشوش کردن اذهان عمومی‌یه؟ نمی‌دونستی؟»
گفتم: «مگه جایی منتشرش کردی؟»
گفت: «قدیم‌ها که بلوتوث و ایمیل و امکانات چاپی نبود، این منشور رو که من نوشتم مجبور شدیم دست به دستش کنیم تا همه بخوونند. هر کی هم خووندش ذهنش مشوش شد. حالا من باس پاسخگو باشم.»

طبقه هزارم
دیگه داشتم نفس نفس می‌زدم. نهصد و نود و نه هزار طبقه را آمده بودیم پایین.
گفتم: «کوروش... راستی یه چیزی ازت شنیدم خیلی جا خوردم.»
گفت: «چی؟»
گفتم: «یه عکس معروفی از مرحوم تختی وجود داره که حتا وقتی شاه سابق پهلوی می‌خواسته به گردن تختی مدال بندازه حاضر نشده گردنش رو خم کنه. اون عکس رو دیدی؟»
گفت: «الان با آی.پدم سرچ می‌کنم توی گوگول و می‌بینم.»
کوروش شروع کرد به سرچ کردن و یک دفعه گفت: «دمش گرم! حق دارید بهش می‌گید جهان پهلوان... ولی خب این چه ربطی به من داره؟ چرا از دست من دلخوری؟»
گفتم: «خب مگه همین چند روز پیش تو و کاوه آهنگر توی یه مراسم رسمی و دولتی حضور پیدا نکردید و هی از این‌ور سالن رفتید اون‌ور و هی از اون‌ور اومدید این‌ور و بعد هم زانو زدید و سر خم کردید و اینا؟»
کوروش گفت: «من؟»
گفتم: «بله. شما.»
گفت: «ببینم شماها مگه به روح اعتقاد ندارند؟ من زانو زدم؟ نه بابا! من نبودم... حتما کوروشش چینی بوده. از این بی‌کیفیت‌ها... حتما از این کوروش پلاستیکی‌ها بوده...»

طبقه صدم
موبایل کوروش زنگ خورد. یکی بهش گفت برای ادای پاره‌ای از توضیحات مراجعه کند.

طبقه دهم
روادید بازگشت کوروش را در ترمینال ازش گرفتند که ببرند و بررسی‌اش کنند.

طبقه نهم
کوروش نه می‌توانست برگردد نه جایی داشت که برود. شروع کرد در شهر پرسه زدن و "چرا وقتی آدم تنها می‌شه غم و غصه‌ش قد یک دنیا می‌شه" رو خوندن. بعد شروع کرد "دوباره می‌سازمت وطن" را با سوت زدن.

طبقه هشتم
یکی آمد و از کوروش پرسید: «نسبتت چی‌یه؟»
کوروش گفت: «نه! مثل این‌که واقعنی دیگه به روح اعتقاد ندارید. اصلا تو چرا این رنگی شدی؟ پیش آسانسورچی بودی!؟»

طبقه هفتم
کوروش دست‌هاش را کرده بود در جیبش و لب‌هاش را هم چفت هم کرده بود. یک نفر خواست ازش عکس بگیرد. کوروش هم انگشت‌هاش را به شکل موفق باشی ایرانی (در این زمینه خارجی‌ها از شست‌شان استفاده می‌کنند) نشان دوربین داد. یک دفعه دو تا سطل آشغال خود به خود آتش گرفت. یک نفر از آن بالا شیرجه آزاد زد. دو نفر با موتور تک چرخ زدند و تر تر موتورشان صدا داد. سه نفر با موبایل داشتند فیلم می‌گرفتند. چهار نفر خودشان را راحت کردند وسط جمعیت. پنج نفر به خاطر گازی که آن چهار نفر رها کرده بودند اشک‌شان درآمد. شش نفر دویدند از سمت راست خیابان به سمت چپ خیابان. هفت نفر که داشتند قایم‌باشک بازی می‌کردند هنوز پیدا نشدند. هشت نفر رفتند سند خانه‌شان را بیاورند. نه نفر با پدرشان برگشتند خانه‌ای که سند نداشت. ده نفر که رسانه نداشتند گفتند کوروش رسانه است. کوروش گفت: «نه بابا! رسانه چی‌یه. ما فقط یه منشور حقوق بشری نوشتیم. حالا هم که آواره کوچه و خیابون شدیم.» نفر آخر هم آمد و دست کوروش را گرفت و گفت بیا برویم باهات کار دارم. باهاس درباره یک چیزهایی با هم به توافق برسیم. تا این لحظه خبر دیگری از از این ماجرا در دست نیست!

طبقه ششم
کوروش به تفاهم رسانده شده بود. یک دفعه آمد توی پاگرد طبقه ششم و گفت: «من مسعود دهنمکی هستم! از این زاویه که به دنیا نگاه می‌کنم احساس می‌کنم همه چیز آرومه و من از همه بیشتر می‌فهمم. به به. اون موتور هزار من که جلوی در پارک بود کوش؟ بیاید بریم ورزش بچه‌ها. چوب بیس‌بال من کو؟ ممدرضا شریفی‌نیا چطوری بابا؟ ببینم اساماس جدید نداری یه فیلم دیگه بسازیم؟»

طبقه پنجم
کوروش همه چیز را تکذیب کرد. گفت: «من کوروش هستم. شاه شاهان؟ نه بابا. یک شهروند معمولی که منتظر است که تکلیف یارانه‌ها مشخص شه بره کلیه‌ش رو بفروشه نون و پیاز بخره بده زن و بچه‌ش بخورند.»

طبقه چهارم
داد زدم: «کوروش... کوروش... روان‌گردانی چیزی مصرف کردی؟ این حرف‌ها چی‌یه می‌زنی؟ چرا داری هذیون می‌گی؟ کوروش... کوروش...»
کوروش گفت: «من کوروش نیستم... من مقوله‌ی لولو هستم... لولو رفته مقوله‌ش رو... ببخشید... گاوش رو بدوشه.»
داد زدم: «چی زدی؟ حسابی رفتی توی فضا...»
گفت: «من ماهواره‌م... ماهواره ایرانی... من رو پرت کردند فضا. من الان توی فضام...»
یکی دوتا سیلی زدم زیر گوش کوروش... داشت هذیان می‌گفت.

طبقه سوم
کوروش داشت از بین می‌رفت. کسی هم عین خیالش نبود. هر کسی داشت به کار خودش می‌رسید.

طبقه دوم
کوروش از بین رفت. کولش کرده بودم و داشتم پله‌ها را پایین می‌رفتم.

طبقه اول
یادتان که هست؟ منشور کوروش را که گذاشته بودم لای در آسانسور در طبقه میلیونم که در بسته نشود. اما گویا منشور شکسته بود و تبدیل شده بود به یک مشت خاک. وقتی رسیدیم طبقه اول دیدم که آسانسور هم دارد می‌رود پایین. کوروش هم کم کم داشت به هوش می‌آمد.

طبقه همکف
وقتی با کوروش رسیدیم طبقه همکف آسانسور هم همزمان با ما رسید و درش باز شد. یک مشت خاک ریخته بود کف آسانسور.
کوروش گفت: «چی فکر می‌کردیم و چی شد...» بعد آه ممتدی کشید و گفت: «حالا چی کار کنیم؟ شماها اصلا معلوم هست برای آینده چه کاری می‌خواید بکنید؟ اصلا به فکر آینده هستید؟»
گفتم: «آره بابا! ما رو خیلی دست کم گرفتی؟ به آینده من و تو هم فکر کردند!»
گفت: «جدی؟ چطوری؟»
گفتم: «کلی تسهیلات گذاشتند و دارند روی یه طرحی مربوط به خانواده کار می‌کنند که من و تو و باقی مردم بریم همسر موقت اختیار کنیم و لذت دنیا رو ببریم... این یعنی آینده! دیگه چی می‌خوای؟»

کوروش تلپی افتاد زمین و غش کرد بنده‌ی خدا. اصلا آمادگی روبه‌رو شدن با آینده را نداشت!

سه‌شنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۹

در این زمینه خارجی‌ها از شست‌شان استفاده می‌کنند

کوروش دست‌هاش را کرده بود در جیبش و لب‌هاش را هم چفت هم کرده بود. یک نفر خواست ازش عکس بگیرد. کوروش هم انگشت‌هاش را به شکل موفق باشی ایرانی (در این زمینه خارجی‌ها از شست‌شان استفاده می‌کنند) نشان دوربین داد. یک دفعه دو تا سطل آشغال خود به خود آتش گرفت. یک نفر از آن بالا شیرجه آزاد زد. دو نفر با موتور تک چرخ زدند و تر تر موتورشان صدا داد. سه نفر با موبایل داشتند فیلم می‌گرفتند. چهار نفر خودشان را راحت کردند وسط جمعیت. پنج نفر به خاطر گازی که آن چهار نفر رها کرده بودند اشک‌شان درآمد. شش نفر دویدند از سمت راست خیابان به سمت چپ خیابان. هفت نفر که داشتند قایم‌باشک بازی می‌کردند هنوز پیدا نشدند. هشت نفر رفتند سند خانه‌شان را بیاورند. نه نفر با پدرشان برگشتند خانه‌ای که سند نداشت. ده نفر که رسانه نداشتند گفتند کوروش رسانه است. کوروش گفت: «نه بابا! رسانه چی‌یه. ما فقط یه منشور حقوق بشری نوشتیم. حالا هم که آواره کوچه و خیابون شدیم.» نفر آخر هم آمد و دست کوروش را گرفت و گفت بیا برویم باهات کار دارم. باهاس درباره یک چیزهایی با هم به توافق برسیم. تا این لحظه خبر دیگری در دست نیست!

دوشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۹

وقتی مامان‌بزرگی دیگر نباشد ظهرهای تابستان

هَوَسِ آب‌دوغ و خیارِ یخِ پُر ملاط که پُر از گردو و کشمش باشد و سبزیِ تازه‌ی خوردن و تربچه نقلی گرد و سرخ تُرد، با نان تازه‌ی تافتون تنوری.

یک همچین هوسی دارم آخرِ تابستونی مامان‌بزرگ.

معضل جدی زباله برای مردمی با تمدن چندهزار ساله!

اول این عکس را ببینید.
 توضیحات دیده‌بان کوهستان را هم بخوانید؛
فکر می کنید این لاک پشت چرا اینطوری شده؟
لاک پشت بیچاره در زمانی که کوچک بوده وارد یک حلقه‌ی پلاستیکی شده که در اقیانوس شناور بوده و دیگر نتوانسته از آن خارج بشود. در نتیجه این شکلی رشد کرده و دیگر توانایی‌اش در قایم شدن توی لاکش رو از دست داده و نه می‌تواند شکار کند و نه دفاع. این تازه یک نمونه است از قربانی‌های بی‌زبان زباله‌های ما!

حالا من می‌دانم این چیزی که نوشتم خیلی شتابزده است، ولی ویرایشش نمی‌کنم و دست بهش نمی‌زنم تا شاید دق دلی من را نشان دهد. که شاید این دق دلی را توانسته باشم خالی کنم. هنوز هم نمی‌دانم این همه ته سیگاری که گوشه و کنار دنیا رها می‌شود چه به روز طبیعت و زیست آینده‌ی انسان و حیوان و... خواهد آورد. از همین ته سیگار بگیرید تا آشغال‌های پلاستیکی و... دیگر. این عکس و توضیحش انگار یک‌دفعه زد به خالِ موضوعی که سال‌هاست بهش فکر می‌کنم. جان عزیزتان آن حلقه‌ی آشغال پلاستیکی و آشغال‌های دیگرتان را فقط در سطل زباله بیندازید. (در ضمن می‌دانم که این تصویر مربوط به اقیانوس می‌شود و گناهش گردن مردم بافرهنگ و متمدن ایران نیست!)
حالا برویم سر خالی کردن دق دلی که اول این پُست وبلاگی گفتم؛


1
هنوز هم در خیابان و اتوبان طرف آشغالش را پرت می‌کند بیرون.
هنوز هم هر کجای این کشور که قدم می‌زنی، توی کوه و دشت و کنار دریا پر از گند و کثافت خوش‌گذارنی و تفریح یک مشت آدم بی‌شعور و احمق است که اگر پای حرف‌شان هم بنشینی هر کدام‌شان ده ساعت درباره فخر ایرانی و اولین حقوق بشر وراجی می‌کند.
با همین ادبا و اهل قلم و هنر هم که می‌رویم خیر سرمان تفریح یک‌سری‌شان حتما حتما باید یک گندی به طبیعت بزنند تا "پز روشنفکری" بدهند که با همه فرق دارند یا "قانون" به فلان‌جاشان است.

2
یک بار داشتیم نصفه‌شبی توی زمستان قدم می‌زدیم.
من باید به دستشویی می‌رفتم و جایی نبود. عزیز روشنفکری که همراه ما بود و برای هر موضوع بشری و انسانی ساعت‌ها سخنرانی می‌کرد، گفت: «همین کنار خیابان خودت را راحت کن.»
گفتم: «چی؟»
گفت: «خودت را راحت کن! آدم که نباید این‌قدر بسته باشد.»
گفتم: «فردا بچه‌ی مردم می‌آید توی کوچه و کنار همین درخت بازی می‌کند. دست می‌زند به خاک و سنگ و گیاه. هزارتا مرض می‌گیرد.»
گفت: «مگه سگ و گربه خودشان را توی همین باغچه‌ها و بلوارها خالی نمی‌کنند؟»

3
روشنفکر است دیگر. نمی‌فهمد سگ یک‌جا را باید بکند، یا صاحبش یادش داده که کجا خودش را خالی کند، یا اگر ولگرد است توی شهر جمعش می‌کنند و فرصت پیدا نمی‌کند که توی باغچه خودش را راحت کند.
گربه؟ کدام‌یک از شما تا حالا قضای حاجت کردن گربه را دیده است؟ حتا گربه‌ی خانگی هم همه را می‌پاید که وقتی خواست برود توی توالتش و روی خاک مخصوصش بنشیند، کسی نگاهش نکند.

4
روشنفکریم دیگر. چندهزار سال هم که تمدن داریم. مردم فرهنگی هم که هستیم. منشور کوروش هم که داریم. اولین حقوق بشر را هم که ما نوشتیم. خب؟ دیگر چه می‌ماند؟ دیگر باید به قول آن بزرگوار چراغ را بگیریم پشت سرمان که دیگران را راهنمایی کنیم و خودمان در تاریکی قدم برداریم.


برای اطلاع:
لینک بعضی از آن‌ها که نگران محیط زیست هستند؛
و لینک‌هایی که همین دوستان معرفی کرده‌اند

توضیحات کامل‌تر درباره‌ی این لاک‌پشت را با دیدن فیلم مربوط به آن در کمانگیر  بخوانید

تعمیرات در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم


طبقه‌ی همکف
در باز شد و باد خنکی آمد داخل.
به اطلاع می‌رساند با توجه به این‌که الان مهم‌ترین بحث در مملکت و مجلس و اینا چندهمسری آقایان است و از آنجا که ما هم آقا هستیم (اسنادش هم موجود است) و از آنجا که برای این که بخواهی سر بچه را گرم کنی بهتر است برایش زن بگیری و از آنجا که کسی که زن گرفت (چندتایش بخورد توی سرش) از فرداش باید بیفتد دنبال خرج و اجاره و اینا، و کلا تا موقعی که داغ است حواسش پرت می‌شود که دور و برش چی می‌گذرد و چی به چی هست و شتر را که برد و قافله کجا رفت و کاروان را چه کسی لخت کرد، ما نیز هفته پیش به فرموده نمایندگان عزیز (از جمله آقا مطهری و آقا کوچک‌زاده و آقا رسایی و اینا) آستین‌ها را زدیم بالا که شلوارمان را دوتا و سه‌تا و چهارتا کنیم. (البته چون ما قبلش زن نداشتیم الان که ازدواج موقت کنیم هم شلوارمان دوتا نمی‌شود. تازه شلوارمان یکی می‌شود) به هر حال... برای همین چون پول خرید و اجاره خانه نداریم همین آسانسور را که محل کسب‌مان است تبدیل کرده‌ایم به مکان زندگی.
یعنی شب‌ها توش به زندگی‌مان می‌رسیم، صبح‌ها اگر از خواب بیدار شدیم زن‌مان را می‌فرستیم بیرون و توی آسانسور کار می‌کنیم.

از طرفی از هفته پیش که به ازدواج موقت و دائم فکر می‌کنم، چندتا سوال برای ما پیش آمده.
1- اگر ازدواج موقت ثبت محضری شود، مثل پلاک موقت خودرو که اجازه تردد مستمر در خیابان ندارد، ما هم نمی‌توانیم دست زوجه موقت‌مان را بگیریم و در خیابان راه برویم؟ یعنی ممکن است ما و موقت‌مان را مثل ماشین ... به پارکینگ بفرستند؟
2- [...] !
3- راستی شنیدید که می‌گویند "فلانی ازدواج موقت کرد و شلوارش دوتا شد" سوال اینجاست کسی که تا حالا ازدواج موقت و دائم نکرده وقتی برای اولین بار ازدواج می‌کند تازه یک‌دانه شلوار پایش می‌کند و شلوارش یک‌تا می‌شود؟ یعنی قبل از آن چطوری در سطح جامعه وارد می‌شده است؟

طبقه‌ی همکف
در باز شد و یک آقایی آمد داخل آسانسور. گفت: «من می‌رم طبقه شونزدهم.»
گفتم: «آقای محترم، نمی‌بینی ما به خاطر مشکل تهیه مسکن برای زوج‌های جوان آسانسور را تغییر کاربری داده‌ایم و داریم خوش و خرم زندگی می‌کنیم. نمی‌بینی؟ یک اهمی... اوهومی... اصلا چرا در نزدی...»

طبقه‌ی همکف
اصلا این‌طوری نمی‌شود کار کرد. زندگی هم نمی‌شود کرد. یکی دو هفته به خاطر ماه عسل و اینا آسانسور کسی را بالا و پایین نمی‌برد. البته روی یک کاغذ می‌نویسم "به علت تعمیرات آسانسور کار نمی‌کند" و می‌چسبانمش پشت در آسانسور.
لطفا فعلا وارد آسانسور نشوید، نمی‌بینید خانواده نشسته؟ 


منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، ستون آسانسورچی، شماره‌ی 402
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

شنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۹

من فینگلیش نمی‌نویسم

1
اگر فینگلیش نوشتن افتخار خیلی بزرگی بود - که خیلی از ما بهش افتخار می‌کنیم - شرکتی در حد و اندازه‌ی گوگل هر چند وقت یک‌بار ابزاری را برای تبدیل نوشته‌ی فینگلیش به نوشته‌ای با فونت فارسی معرفی نمی‌کرد.
باید یک نکته‌ی ساده را یادآوری کنم که سایت‌هایی مثل گوگل، بلاگر، فیس‌بوک و... به خاطر تعداد کاربرهای فعال یک زبان است که به خدمات و سرویس‌دهی‌شان به آن زبان اهمیت می‌دهند و امکانات‌شان را گسترش می‌دهند یا به رفع نقص و اصلاح برنامه‌هاشان می‌پردازند. وگرنه مطمئن باشید آن‌ها عاشق چشم و ابروی زبان فارسی نیستند و از فرهنگستان زبان و ادب فارسی! هم پول و بودجه نگرفته‌اند که برای زنده کردن این زبان در جهان کمر همت ببندند!
اینجا و اینجا دو امکان رایگانی است که گوگل برای تبدیل فینگلیش به فارسی ارائه می‌کند.

2
مطمئن باشید استفاده از حروف فارسی و نوشتار فارسی در اینترنت اهمیتش بسیار بسیار بیشتر از درود گفتن و بدرود گفتن شما به جای سلام و خدانگهدار است.

3
خواهش می‌کنم این دو امکان رایگان را به دوستان فینگلیش‌نویس‌تان هدیه دهید.
+ و + 

جمعه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۹

شعری برای دختری که خودش را سوزاند (هشتمین روایت از خاورمیانه)

به خاطر فقر خودم نیست
که عاشق دختران ایلام نمی‌شوم
به خاطر این است که می‌ترسم
می‌ترسم پیش از آنکه در آتش عشق‌شان بسوزم
آن‌ها به خاطر فقرشان خودشان را به آتش کشیده باشند

آه!
از روی این نوشته بخوان!
ای مجری مجسمه‌ی برنامه‌های شبانگاهی!
با آن لبخند عاریتی
از روی این نوشته بخوان
بگو 
به مردم خاورمیانه بگو
به خاطر فقر خودم نیست
که عاشق دختران خاورمیانه نمی‌شوم
بگو به خاطر ترسم است
آه!
ای مجسمه‌ی مجری شبانگاهی!
بگو 
با آن لبخند نخ‌نما شده، بگو
ما نسل سوخته‌ایم
نسل جوانانی که عاشق دختران سوخته می‌شوند



جهت اطلاع:
استان ایلام بالاترین آمار خودکُشی (و خودسوزی زنان و دختران) را در جامعه‌ی ما دارد.
معاون اجتماعی فرمانده‌ی انتظامی استان ایلام با اشاره به آسیب‌های روانی و اجتماعی شايع در این استان اظهار داشت: «این آسیب‌ها دلایل و ریشه‌های گوناگون فرهنگی، اقتصادی و... دارد.»




اینجا خاورمیانه است (روایت اول)
اینجا خاورمیانه است (روایت دوم)
اینجا خاورمیانه است (روایت سوم)
اینجا خاورمیانه است (روایت چهارم) 
اینجا خاورمیانه است (روایت پنجم) 
اینجا خاورمیانه است (روایت ششم)
اینجا خاورمیانه است (روایت هفتم)

دوشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۹

همسر موقت در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم


طبقه همکف
در باز شد و یک همسر موقت احتمالی وارد آسانسور شد. یعنی اولش که وارد شد، موقت احتمالی نبود، منتها تا برسیم بالا من دلم چنان پریشید که داشتم از خجالت می‌مردم. منتها دیدم خود خانمه هم دارد پریشان می‌شود. گفتم: «شما هم؟»
گفت: «من چی؟»
گفتم: «شما هم تا من را دیدید پریشان شدید؟»
خانمه گفت: «نه آسانسورچی جونم! داره زلزله میاد. این تکون تکون‌ها به خاطر زلزله است.»
من گفتم: «دیگه بدتر... [...]!

خلاصه...

طبقه همکف
هنوز طبقه همکف بودیم.
اصلا می‌خواستم این را بگویم. ببینید ما تا برسیم بالا کلی حرف زدیم و اینا. عین همین مذاکرات مجلس درباره لایحه حمایت از خانواده و اینا بین ما شکل گرفت. همین اولش گفتم که اگر دارید برای خانواده‌تان آسانسور را بلند بلند می‌خوانید، بی‌خیال شوید. (می‌توانید به جایش ببینید بزرگمهر و امیر ژوله این هفته چه کرده‌اند و چقدر قربان صدقه هم رفته‌اند. اییییش.)

طبقه اول
طبقه اول که رسیدیم، من ممانعت کردم.
گفتم: «ببین من قصد ازدواج ندارم. البته آقای علی مطهری گفته جوان باید همین که وارد دبیرستان شد، ازدواج کند. البته گفته می‌شود اول موقت ازدواج کرد، بعد که دید جواب می‌دهد برود و دائمش کند. مثل اجاره به شرط تملیک. منتها یک مشکلی که مسکن اجاره به شرط تملیک دارد، این است که عرصه برای دولت است، عیان برای مستاجر. بعد تو اگر نتوانی اجاره‌ات را بپردازی دولت می‌تواند آن را اجاره بدهد به یکی دیگر. خب این خوب نیست. آدم شاید چند وقت نتواند اجاره‌اش را بپردازد. نمی‌شود که بیاید و ببیند ای دل غافل! یک نفر دیگر نشسته در خانه تو و پاهاش را هم دراز کرده و دارد چایی می‌خورد. یک مشکلاتی دارد به هر حال. توضیحش یک کمی پیچیده است. یک مشکل بزرگ دیگر اجاره به شرط تملیک و مسکن 99 ساله، این است که آدم تا اجاره‌هاش تمام شود و صاحب ملک شود، ملک از ریخت و قیافه افتاده و کلنگی محسوب می‌شود. خب آدمی که پول دارد، چرا نرود یک ملک نوساز بخرد؟ البته مسکن کلنگی را می‌شود فروخت و رفت تبدیل به احسن و آپارتمان نوسازش کرد. ولی بلانسبت شما آدم تا وسعش برسد و تا بخواهد ازدواج موقتش را تبدیل به ازدواج دائم کند، البته بلانسبت شما، یعنی آن موقع که شما مثل مسکن کلنگی شدید (البته قربونت برم! ناراحت نشو! مثال از یک طرف صدق می‌کنه... شما... گریه نکن...) خلاصه آدم دست و دلش نمی‌رود که موقت را به دائم تبدیل کند...»

طبقه دوم
می‌دانید که بحث مهمی است و آدم باید از زوایای مختلف بررسی‌اش کند. من هم داشتم همچنان بررسی می‌کردم.
ادامه دادم: «ببین یک موضوع این موقت و اینا هم این است که چطوری می‌شود شارژش کرد؟ یعنی فقط باید شارژش کرد یا تمدیدش هم کرد؟ یعنی مثل آن شارژهای ایرانسل است که زمان دارد و سر ماه تمام می‌شود؟ یا نه آدم می‌تواند یک بار شارژ کند و هر وقت دلش خواست مصرف کند... آره... خب این بحث مهمی است... به اقتصاد خانواده برمی‌گردد... البته آقای علی مطهری گفته خانواده‌ها به جوان‌ها کمک کنند... خب یکی نیست به آقای مطهری بگه، آخه عزیز من! با این طرح خود خانواده‌ها افتادند به تکاپو که چند تا از این موقت‌ها برای خودشان دست و پا کنند... خب این‌طوری سر تامین هزینه‌های مربوطه، کلاه پدرها و پسرها می‌رود توی هم... حالا باباها هیچی، من آخه جواب مامانم رو چی بدم؟ یعنی خود بابام سر همین استفاده از مزایای قانون ازدواج موقت و اینا کارش با مامان به طلاق و طلاق‌کشی رسیده، اون‌وقت من توی این هیر و ویری برم بگم مامان پول بده می‌خوام شارژ کنم؟»

طبقه سوم
ناغافل در آسانسور باز شد و مهدی کوچک‌زاده، نماینده سلحشور مجلس، وارد آسانسور شد.
من گفتم: «ببین اگه می‌خوای به مطهری که بهت گفته کوچک‌اف، جاچسبی پرت کنی، اینجا نیست... من فقط ازش نقل قول کردم.»
کوچک‌زاده گفت: «نه بابا. همدیگر رو بوسیدیم و آشتی کردیم.»
گفتم: «آفرین.»
گفت: «من فقط اومدم بگم آدم باهاس از صیغه لذت ببره، اگه لذت نبره مشکل داره. مشکل اساسی داره. در ضمن بالاخره ما هم باید گاهی موضوعاتی رو پیش بکشیم که سر مردم گرم شه دیگه...»
گفتم: «آفرین. حالا دیگه برو دیگه. می‌بینی که سر ما خوب گرم شده... در ضمن ما داشتیم به عنوان یک تحقیق میدانی لایحه‌تون رو بررسی می‌کردیم...»

طبقه چهارم
خانمه گفت: «شما قصد ازدواج داری؟»
من گفتم: «نه راستش. دارم به آینده شغلی‌ام فکر می‌کنم...»
گفت: «چه تفاهمی! اتفاقا من هم داشتم به آینده فکر می‌کردم!»
گفتم: «بی‌ادب! درست صحبت کن! من از یه لحاظ دیگه داشتم فکر می‌کردم! نه از اون لحاظی که شما فکر می‌کنی.»
گفت: «راست می‌گی! من هم تعجب کردم... حالا از کدوم لحاظ؟»
گفتم: «ببین... ما می‌تونیم ازدواج موقت کنیم، بعد حالا شاید بعدا دائمش کنیم، اما فعلا که ازدواج موقت کنیم می‌تونیم سالی یه بچه بیاریم. هر بچه یک میلیون تومن پول می‌دهند. هفتصد من، سیصد تو. بعد ماهی صدتومن هم می‌ریزند به حساب بچه. 70 تومنش برای من، سی تومنش برای تو. اگه درست بتونیم برنامه‌ریزی کنیم، هر 9 ماه یک میلیون درآمد داریم، یعنی چهار بار می‌شه 36 ماه، یعنی سه سال. پس در عرض سه سال، چهار میلیون پول داریم، که دو و هشتصدش برای من، باقیش برای تو. ماهی دویست تومن هم تقریبا درآمد ماهانه داریم. خوبه؟»
گفت: «آخه مثلا با دو میلیون تومن پول من چی کار کنم بعد از سه سال؟»
گفتم: «خب این رو باید بخوابونیم توی این صندوق‌های پس‌انداز، بعد شش ماه دوبرابرش رو وام می‌دهند. بعد شش ماه اون پوله رو می‌گیریم می‌ذاریم یه بانک دیگه... خلاصه من حساب کردم بعد از ده سال، می‌تونیم هشت، 9 میلیون تومن پول ردیف کنیم.»
گفت: «ای ول! تو ذهنت خیلی اقتصادیه. فکر کنم وزیر اقتصاد شی آخرش.»
گفتم: «مرسی. مردان بزرگ از همین‌جاهای کوچیک، مثل آسانسور شروع کردند...»
گفت: «تو می‌تونی... من به تو افتخار می‌کنم... من پشت تو هستم...»
گفتم: «[…]»
گفت: «[…]»
گفتم: «اصلا از قدیم گفتند که پشت هر مرد بزرگی یه زنی داره آشپزی می‌کنه و لباس می‌شوره.»

طبقه پنجم
جفتمان حالت ازدواج پیدا کرده بودیم.

طبقه ششم
خانمه گفت: «حالا ما با هم ازدواج می‌نماییم آیا؟»
گفتم: «نه عزیزم! همه اینها منوط به اینه که لایحه حمایت از خانواده و اینا، با همین شرایطی که داره تصویب بشه. اصلا اگه تصویب بشه من می‌تونم چند تا ازدواج موقت کنم و یه پولی دربیارم، بعد چند سال شاید یه دونه هم دائم کنم.»
خانمه عصبانی شد. گفت: «بی‌احساس... مرد ایرانی بد... ضد زن...» و دکمه توقف آسانسور را زد که پیاده شود.
من بند کیفش را مثل سریال‌های تلویزیون کشیدم و گفتم: «اوه عزیزم... ما تازه به توافق رسیده بودیم... یه کم صبر کن ببینم تکلیف لایحه چی می‌شه...»
آسانسور طبقه بعدی ایستاد و درش باز شد. خانمه کیفش را کوبید توی پهلوی من و رفت. همچین زد که حالت ازدواجم هم از سرم پرید.

طبقه هفتم
آش نخورده و دهان سوخته. اصلا برای همین است که می‌گویند نسل ما نسل سوخته است.



منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، ستون آسانسورچی، شماره‌ی 401
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

یکشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۹

وقتی سیل از پاکستان به ایران بیاید... (بزرگمهر حسین‌پور و پوریا عالمی)



اگر در ایران سیلی که در پاکستان آمد، بیاید چه اتفاقی می‌افتد؟
اول- اول خیس می‌شوم بعد غرق می‌شویم.
دوم- اگر غرق نشویم و در اتاق باشیم، چون لباس تن‌مان نیست روی‌مان نمی‌شود بدویم بیرون و در کنار هم و خیلی عاشقانه غرق می‌شویم.
سوم- اگر غرق نشویم و در آشپزخانه باشیم چون نمی‌توانیم برویم در اتاق تا چادر چاقچول کنیم و بدویم در خیابان (چون وضعیت اتاق در بند قبلی مشخص شد!) در آشپزخانه از خجالت، غرق می‌شویم.
چهارم- اگر در حمام باشیم قبل از این‌که غرق شویم ضربه مغزی می‌شویم. چون پای‌مان می‌رود روی صابون و سرمان می‌خورد به وان. وگرنه چون در اتاق و آشپزخانه آدم وجود دارد، (وضعیت‌شان در بندهای قبلی مشخص شد) و چون لباس‌ها هم پشت در حمام است باید در حمام بمانیم، در نتیجه غرق نمی‌شویم، از حیا و گرسنگی می‌میریم.
پنجم- یک حالت وجود دارد که در حمام یا در آشپزخانه غرق نشوید؛ باید مثل آن لطیفه معروف، غواص یا چترباز باشید.
ششم- تصور کنید در خانه غرق نشوید و بخواهید فرار کنید. اگر سوار آسانسور شوید، چون اداره برق ما خیلی کارش درست است زرتی برق‌ها قطع می‌شود و شما داخل آسانسور خفه می‌شوید. اگر از پله‌ها پایین بیایید به خاطر ازدحام جمعیت زیر دست و پا له می‌شوید. بهترین راه این است که از پنجره بپرید بیرون و شنا کنید.
هفتم- اگر به خیابان برسید سر در گم می‌شوید. چون وقتی سیل بیاید و خیابان را آب بگیرد، خیابان حکم استخر روباز را پیدا می‌کند. می‌دانید که استخر مختلط چیز بد و مکروهی است. برای همین وقتی سیل بیاید اولین کاری که مسوولان می‌کنند این است که خیابان‌ها را به بخش‌های زنانه و مردانه تقسیم می‌کنند که خدایی نکرده مشکلی پیش نیاید.
هشتم- وقتی خودتان را به قسمت مربوطه رساندید (اگر خانم هستید، زنانه و اگر آقا هستید، مردانه. لطفا در آن هیر و ویری شیطنت نکنید. واقعا نیازی نیست که بروید بخش زنانه و از خواهر مادرتان سراغ بگیرید. آن‌ها جاشان امن است. آفرین.) ، اول باید تکلیف‌تان را مشخص کنید که خودی هستید یا غیرخودی.
چون خودی‌ها معتقدند غیرخودی‌ها زیرآبی می‌روند و غرق نمی‌شوند.
و البته غیرخودی‌ها هم معتقدند خودی‌ها تونل‌های پنهانی زیادی درست کرده‌اند و هلکوپترهای مجهزی دارند که بتوانند فلنگ را ببندند و از مهلکه جان سالم به در ببرند. خلاصه باید تکلیف خودتان را مشخص کنید.
نهم- اگر خودی هستید که خودتان می‌دانید.
دهم- اگر غیرخودی هستید که در طول این سال‌ها آب از سرتان گذشته چه یک وجب و چه صد وجب. پس ما را ز سیل آمده می‌ترسانی؟ در ضمن خس و خاشاک و این‌ها را ممکن است باد ببرد ولی آب نمی‌برد. خیال‌تان راحت.
یازدهم- اگر خارجی‌ها بخواهند کمک کنند هم مشکل پیش می‌آید. چرا؟ چون دنیا دو دسته است؛
کشورهایی که ما بهشان کمک می‌کنیم و طبیعتا آن‌ها نمی‌توانند به ما کمک کنند چون خیلی بدبخت هستند. و آن‌ها خیلی بخواهند لطف کنند باید پول‌ها و چیزهایی را که ما بهشان بلاعوض داده‌ایم با هزار منت به خودمان برگردانند.
کشورهایی که ما بهشان کمک نمی‌کنیم و آن‌ها هم به ما کمک نمی‌کنند چون ما با آن‌ها دشمن هستیم.
در نتیجه اگر هواپیما و هلکوپترشان وارد آسمان ایران بشوند بومب! با موشک می‌زنیم و پدر صاحب‌شان را در می‌آوریم.
حالا فکر کنید هلکوپتر کمک آمریکا و انگلیس و اینا برسد بالای سر ما و طناب و نردبان بندازند که ما را بکشند بالا و نجات دهند. چی فکر کردید؟ چی؟ نه‌خیر. امکان ندارد ما پیش‌قدم شویم. اصلا قدم که هیچی، دست‌مان را هم دراز نمی‌کنیم. نه‌خیر ترجیح می‌دهیم غرق شویم اما تن به این خفت ندهیم که اجنبی‌ها بیایند کمک ما.
دوازدهم- خلاصه این‌که اگر سیل بیاید یا غرق می‌شویم، یا اگر غرق نشدیم با هم دعوا می‌کنیم و به خاطر برخورد با جسم سخت از بین می‌رویم، یا از گرسنگی می‌میریم، یا دزدهای دریایی می‌آیند و سرمان را می‌برند که سکه‌هامان را ببرند، یا باید ... و ...، یا قحطی می‌شود و همدیگر را گاز می‌گیریم و می‌خوریم. یا برای نجات سوار هواپیمای توپولف می‌شویم و سقوط می‌کنیم. خلاصه اگر این اتفاق‌ها نیفتاد و زنده ماندیم از خوشحالی دق می‌کنیم. پس به نظر ما وقتی سیل آمد، بروید بنشینید در وان حمام و تا هزار بشمارید.

با تشکر. ستاد پس‌گیری از حوادث غیرمترقبه شبنامه
محصول مشترک پوریا و بزرگمهر

منتشرشده در ویژه‌نامه‌ی طنز شبنامه، هفته‌نامه‌ی پیک سبز، شماره‌ی 331

یکشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۹

طنز جدیدی از گیسو کمندی

توضیح: خانم گیسو کمندی همکار ما در صفحه‌ی شبنامه‌ی اعتماد ملی بود، که دوباره به جمع ما پیوسته و برای شبنامه هفته‌نامه‌ی پیک سبز در ستون "تیتر و زیرتیتر" می‌نویسد. چون خانم کمندی پایگاه اینترنتی ندارد، من از ایشان خواهش کردم اجازه بدهد تا بعضی از طنزهایش را اینجا منتشر کنم.


تیتر و زیرتیتر

 
جریان اون آقاهه و اون خانمه
گیسو کمندی

تیتر: رئیس سازمان توسعه تجارت، واردات برنج از آمریکا را تکذیب کرد. (واحد مرکزی خبر)
زیرتیتر: وی البته در متن خبر توضیح داده که مستقیم برنج خریداری نمی‌کنند و یک کشوری را به عنوان واسطه انتخاب می‌کنند؛ خلاصه‌اش یعنی کاری شبیه عمل "محلل" بعد از سه طلاقه کردن و اینا.

تیتر: پورحسین: چندبار ربنای شجریان را از شبکه هفت پخش کردیم.
زیرتیتر: لطیفه مرتبط؛ یک آقایی داشته با همسرش در خیابان راه می‌رفته. یک دفعه چندتا جاهل می‌آیند و یک خط قرمز جلوی پای آقاهه می‌کشند و خانمِ آقاهه را می‌برند آن‌ور خط و باهاش مشغول گفت‌وگوی نزدیک از نوع سوم می‌شوند. بعد هم به آقاهه می‌گویند «پات رو از خط بذاری این‌ور می‌زنیم چشمت رو درمیاریم!»
وقتی گفت‌وگوی جاهل‌ها با خانمِ آقاهه تمام می‌شود، سوار موتورشان می‌شوند و می‌روند. مردم می‌آیند سراغ آقاهه و می‌گویند: «واقعا که! به تو هم می‌گویند مرد؟ چرا هیچ کاری نکردی؟» آقاهه می‌گوید «شماها ندیدید... من کلی اعتراض مدنی کردم...» مردم می‌پرسند: «یعنی چی کار کردی؟!» آقاهه می‌گوید: «وقتی جاهل‌ها حواس‌شان نبود من چندبار پایم را گذاشتم این‌ور خط!»

تیتر: چند نفر از عوامل كليپ‌هاي تبليغاتي شبكه‌هاي ماهواره‌اي در تهران دستگير شدند (آتی‌نیوز)
زیرتیتر:
در همین رابطه عده‌ای از عشاق سینه‌چاک سوسن خانم با تجمع جلوی دادسرا شعار دادند "سوسن خانم ما کجاست؟"

تیتر: ازدواج موقت شغل قانوني مي‌شود (تهران امروز)
زیرتیتر:
مساله مهم این است که بعد از تصویب این موضوع به عنوان قانون، این شغل را در مشاغل سخت طبقه‌بندی کنند که زود بازنشسته شوند، یا در "مشاغل نرم!" طبقه‌بندی کنند که طرف ده سال بیشتر هم سر کار باشد؟

تیتر: توقف پخش اخبار ترافيك در راديو پيام (ایسنا)
زیرتیتر:
1- بالاخره خودشان هم فهمیدند کار بی‌فایده‌ای است و دارند یک خبر را هر روز تکرار می‌کنند.
2- در کل مسوولان ما وقتی نمی‌توانند مشکلی را برطرف کنند خبرش را رسما منتشر نمی‌کنند، مثل گرانی و تورم و آلودگی هوا و... خسته نباشید. الان دیگر مشکل ترافیک تهران هم مثل باقی مشکلات مملکت حل شد.

تیتر: مسعود پزشکیان، نماینده مردم تبریز در مجلس، گقت: صدا و سیما با برگزاری این‌گونه مناظره‌ها نمی‌تواند جای خالی اصلاح‌طلبان را پر کند، زیرا مردم می‌فهمند که در این جلسات دیدگاه‌های یکسانی ارائه می‌شود.
زیرتیتر:
واقعا آدم از آقای پزشکیان تعجب می‌کند. یعنی واقعا خیال می‌کند که صدا و سیما فکر می‌کند که مردم می‌فهمند؟

تیتر: سارکوزی، رئیس جمهور فرانسه، به مسلمانان روزه‌دار گفت: مگر می‌شود از قهوه صبحانه گذشت و من بر این باورم شما درعین حالی که روزه هستید، درساعت ۸ صبح قهوه را فراموش نکنید! (افكارنیوز، به نقل از "العالم")
زیرتیتر:
دو حالت دارد. یا سارکوزی به اجتهاد رسیده است و ما خبر نداریم.
یا سارکوزی هنوز بالغ نشده و باز هم ما خبر نداریم و مجبور است روزه کله گنجشکی بگیرد.

تیتر: جوانفکر مشاور: چرا فلان دختر حجابش را رعایت نمی کند این مساله یک ناهنجاری اجتماعی است که دلایل زیادی دارد اما یکی از دلایلش تخریب رییس‌جمهور در صحن مجلس است.
زیرتیتر:
بدون شرح.

این مطلب در هفته‌نامه‌ی پیک سبز، شماره‌ی 330 منتشر شده است.

چهارشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۹

علی کریمی در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم

طبقه‌ی همکف
در باز شد و آجرلوی فوتبال وارد آسانسور شد. گفت: «من آجرلوئم.»
دست‌هایم را بردم بالا و گفتم: «تسلیم... تسلیم... من هم لولوئم. اما هیچ مقوله‌ای رو جایی نبردم...»
گفت: «اون مقوله ربطی به فوتبال نداره. به آسانسور هم ربطی نداره. یه بحث صرفا ادبی بوده که در محضر رییس فرهنگستان زبان و ادب فارسی انجام شده. [...] !»
دست‌هایم را آوردم پایین و گفتم: « پس چی کار داری؟»
گفت: «علی کریمی رو این‌ورها ندیدی؟ خیلی شاکی‌ام ازش.»
گفتم: «نه. ولی یه روح دیدم. ببینم شما به روح اعتقاد داری؟»

طبقه اول
آسانسور که رسید طبقه اول در باز شد و هدایتی فوتبال وارد شد. گفت: «من هدایتی‌ام.»
گفتم: «یعنی این آقای آجرلو نگهبانی می‌ده و مراقبه که فوتبالیست‌ها کج نرند، بعد وقتی کج نرفتند شما هدایت‌شون می‌کنی که راست برند؟ این‌طوری‌یه؟»
گفت: «آره دیگه. یه طورایی کارها رو تقسیم کردیم. مگه نه آجرلو جان؟»
آجرلو جان گفت: «آره هدایتی جوون.»
هدایتی خنده‌ای به پهنای باند فرودگاه بر صورتش نشاند و دُر غلطان دندان‌هایش را به تماشای عمومی گذاشت. بعد وسط پیشانی‌ش را کمی خاراند. اون‌وقت گفت: «راستی آجرلو جان، مچ کریمی را گرفتی یا نه؟ خورده بود؟»
آجرلو جان گفت: «ردش رو تا اینجا گرفتم فعلا...»

هدایتی یک دفعه پیشانی من را بوسید و گفت: «دست بر قضا علی کریمی را این‌ورها ندیدی؟ منظورم این است که وقتی دیدی چه حالتی داشت؟»
گفتم: «یعنی چی؟»
گفت: «تابلو نبود؟»
گفتم: «تابلو یعنی چی اون‌وقت؟»
گفتم: «تابلو دیگه... یک چیز خیلی تابلویی... که توی چشم بزند و خصائل نکوی اخلاقی فرد را زیر سوال ببرد. چیزی ب[...] !؟»
گفتم: «به جایی‌ش؟ اوووم... نمی‌دونم... ولی [...] !...»
که یک‌دفعه هدایتی پرید وسط حرفم و گفت: «هیس! هیس! [...] !»
یک لبخند مکش مرگ ما زد و دهانش را آورد نزدیک گوش من. احساس کردم گوشم را چسباندم به باند فرودگاه مهرآباد. گفت: «...ببینم دهانش می‌جنید؟»
گفتم: «یعنی چی دهانش می‌جنبید؟»
گفت: «یعنی فک‌هایش تکان تکان می‌خورد؟»
گفتم: «مثل همین الان شما؟ که فک‌تان دارد تکان تکان می‌خورد؟»
گفت: «البته... این‌طوری که نه... یک‌طور پنهانی... یعنی یک‌طوری که خصائل زیبا و پسندیده‌ی فرد را زیر سوال ببرد. که آدم باصفایی مثل من با دیدن آن تکان تکان خوردن دهان، شرم کند و رو برگرداند. یعنی یک‌طوری پنهانی اما در ملاءعام، یک‌طوری که تظاهر محسوب شود...»
گفتم: «یعنی مثل همین تکان تکانی که الان دارد دهان آجرلو جان می‌خورد؟»
گفت: «بذار ببینم... آجرلو جان! دهانت چرا می‌جنبد؟ چیزی داری می‌خوری؟ داری تظاهر به چیز خوردن می‌کنی در ملاءعام؟ خودت مگر نگفتی کریمی دهانش جنبیده؟»
آجرلو گفت: «نه بابا! تظاهر چی‌یه؟ من دارم زیر لبی به روح این آسانسورچی درود می‌فرستم. خیلی گیر سه پیچ می‌دهد...»
به آجرلو گفتم: «رنگ مورد علاقه‌ات چه رنگی‌یه؟!»

بعد به هدایتی گفتم: «مشکل‌تان در کل اینه که علی کریمی دهانش جنبیده یا زیادی حرف زده یا حرف زیادی زده؟»
آجرلو و هدایتی یک‌دفعه و خیلی ددمنشانه گفتند: «ای توی رو...»
من گفتم: «حواس‌تان هست که علاوه بر جنبیدن دهان، حرف بد هم که از دهان بیرون بیاید، خصائل خوب آدم را باطل می‌کند؟!»

حواس‌شان نبود.

طبقه هفتم
با این حضراتی که سوار آسانسور شده بودند، یک آسانسورچی خسته بودم. گفتم: «دارم ریاضت می‌کشم الان. باور می‌کنید؟ حتا روحم هم داره عذاب می‌کشه.»
هدایتی گفت: «چطور؟ مگه من می‌خندم روحت حال نمیاد؟»
گفتم: «اصلا شما که می‌خندی و من این صورت و سیرت خجسته رو می‌ببینم روحم پرواز می‌کنه. اصلا یه حالی می‌شم.»
گفت: «من خیلی پولدارم.»
گفتم: «من چی می‌گم، شما چی می‌گی.»
گفت: «می‌گم من خیلی پولدارم.»
گفتم: «چیزی نیست خوب می‌شی. راستی شنیدید که دانشمندان جوان ما در رنگ‌آمیزی متافیزیکی روح به فناوری‌های خوبی رسیدند؟»
گفت: «نه.»
گفتم: «خب دیگه. دلیلش اینه که صبح به صبح توی آینه نگاه نمی‌کنید تا ببینید دقیقا روح‌تون چه رنگی داره.»

طبقه دوازدهم
در باز شد و علی دایی آمد تو. گفت: «ببخشین اومدم رو خط...»
گفتم: «اینجا که تلفن برنامه نود نیست. آسانسوره.»
گفت: «حالا هر چی. به هر حال خیلی ببخشینا... ببینید من با خدا لابی می‌کنم نه با مسوولان...» بعد روش را برگرداند سمت آجرلو و هدایتی. گفت: «اینجا چی کار می‌کنین؟»
هدایتی چیزی در گوش دایی گفت. دایی سرش را به علامت نه تکان داد. بعد هدایتی دست کرد توی جیبش و دسته چکش را درآورد. دایی به من گفت: «برادرمون هدایتی می‌پرسه چقدر بنویسه؟»
گفتم: «برای چی؟»
گفت: «خیلی ببخشینا من نمی‌دونم.»
گفتم: «ازم پرسیدند دهن علی کریمی می‌جنیده یا نه. حالا تو فکر می‌کنی من چقدر بگم بنویسه که این خبرشون رو پوشش بدم؟»
علی دایی یک دفعه گر گرفت.
رو کرد به هدایتی و اینا و گفت: «خیلی ببخشینا، شما فکر کردین من کی‌ام؟ اصلا خورده که خورده مال شما رو که نخورده. اصلا این حرف‌ها چی‌یه؟ مگه شما می‌خوری کسی به روت میاره؟ خیلی ببخشینا من فقط یه سوال از شما می‌پرسم شما خودتون تا حالا نخوردین؟ چرا خوردین، فقط حواس‌تون هست جلوی مردم نخورین... اصلا از کجا می‌دونین کریمی خورده؟ شاید مریض بوده... خیلی ببخشینا من یه سوال دیگه از شما دارم. شما خودتون تا حالا مرض نداشتین؟ یعنی مرض داشتین هم نمی‌خوردین؟ یا مرض داشتین نمی‌خوردین؟ یعنی من فقط سوالم از شما اینه که اگه مرض نداشتین و خوردین، کسی اومد به شما بگه که شما که مرض نداشتین چرا خوردین؟ الان هم شما مرض ندارین که نمی‌خورین. اگه مرض داشتید شما هم مجبور بودید بخورین. بعدش هم خیلی ببخشینا، به این آسانسورچی می‌خواستی چک واسه چی بدی؟ خیلی ببخشینا مگه من فضولم؟ اگه راست می‌گی چک به من بده ببین چی کار می‌کنم. خیلی ببخشینا، خدای من شاهده، شما که نمی‌بینین... خیلی ببخشین منظورم این نیست که کورید، می‌گم خدای من شاهده، خب شما هم می‌بینید... می‌خوام بگم ممکنه من سایه کریمی رو با تیر بزنم، چون فوتبال یعنی همین، اما خیلی ببخشینا این دلیل نمی‌شه که بگم شما هر چی خواستید بخورید. چون ممکنه نخورید. اصلا مگه من فضولم؟ اما خیلی ببخشینا چون خوردن هر کسی به خودش مربوطه من می‌گم علی کریمی حتما یه دلیلی داشته خورده، شما هم هر چی دوست دارید بخورید. اصلا خیلی ببخشینا من یه سوال دارم، مگه شما به روح اعتقاد ندارین؟»
من گفتم: «من پرسیدم. فکر کنم ندارند.»
علی دایی گفت: «خیلی ببخشینا من هم باهاتون موافقم. من خودم دست کم هر کاری می‌کنم به روح اعتقاد دارم.»

طبقه شانزدهم
در باز شد و علی کریمی آمد تو. با ورود علی کریمی به آسانسور موجی از شادی، تماشاچیان را که نزدیک به صدهزار نفر بودند و به سختی درون آسانسور قرار گرفته بودند، در بر گرفت.
آجرلو جان گفت: «ایناهاش... دیدید دهنش داره تکون می‌خوره.»
دایی رو کرد به علی کریمی و گفت: «سلام علی. چطوری؟» بعد رو کرد به آجرلو و گفت: «خیلی ببخشینا... شما راس‌راستی به روح اعتقاد نداری؟»
آجرلو گفت: «چطور؟»
دایی گفت: «این بنده خدا گفت سلام. آدم که بگه سلام دهنش تکون می‌خورده... خیلی عذر می‌خوام شما توی عمرت تا حالا شده اول به کسی سلام بدهی تا ببینی دهن آدم تکون می‌خورده یا نه؟»

هدایتی از آن لبخند مکش مرگ ماهای مخصوص خودش زد و گفت: «علی کریمی جان! قربونت برم...» بعد یک ماچ آبدار لپ علی کریمی را کرد و بهش گفت: «قربونت برم، فدات شم علی جووووون، تو به دلیل این‌که دهانت خیلی تکون می‌خوره، اخراجی!»

علی کریمی رو کرد به من و گفت: «این‌ها می‌گن من اخراج شدم. من از کجا اخراج شدم؟»
گفتم: «علی این مردم رو می‌بینی؟ این صدهزار نفر تماشاچی استادیوم آزادی رو می‌بینی که به نیابت از باقی مردن توی این آسانسور جمع شدند و داد می‌زنند جادوگر، حمایت حمایت؟»
گفت: «آره. چه جاداره آسانسورت.»
گفتم: «چاکریم! خلاصه از هر جا اخراج شی، صدرنشین قلب همه این مردم هستی. می‌فهمی؟»
اشک توی چشم‌هاش حلقه زده بود. سرش را تکان داد.
گفتم: «اگر هم کمیته انضباطی خواست اذیتت کنه، نگران نباش، اصلا شاید همین علی دایی دعوتت کرد به پرسپولیس.»
علی دایی گفت: «خیلی ببخشینا... ولی... خیلی ببخشینا چرا حرف توی دهن آدم می‌ذارید؟»
گفتم: «اصلا ببین علی کریمی قرمان! این‌ها رو ول کن! توی همین آسانسور بمان... تازه‌ش هم من خودم دارم یه تیم جمع می‌کنم. داره کم کم یه تیم درست و درمون می‌شه... تو هم بیا بشو کاپیتان همیشگی تیم ما، واسه روحیه‌سازی‌یه تیم‌مون هم خوبه... توی استادیوم و روزنامه‌ها هم مردم یکپارچه صدات می‌زنند "سلطان قلب‌ها". خوبه؟»

آسانسور نگه داشت. علی کریمی داشت اشک می‌ریخت. علی دایی گفت می‌رود و زودی برمی‌گردد. هدایتی و آجرلو دهان‌شان می‌جنبید، داشتند در گوشی با هم حرف می‌زدند. 


منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، ستون آسانسورچی، شماره‌ی 400
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

دوشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۹

کفتر پاپری

یه کفتری داشتم پاپری بود. باهاس کفتر داشته باشی تا بدونی پاپری یعنی چی. از صدتا کفتر طوقی بیشتر دلبری می‌کرد برام. الان بیست‌سی ساله کفتر ندارم. می‌رم می‌شینم تو پارک کلاغ‌ها رو نگاه می‌کنم.
 

یکشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۹

گفت‌وگو با صادق زیباکلام در عصر حجر

پیشنهاد صادق زیباکلام برای اصلاح قانون جنگل؛ 
گاو؛ سلطان جنگل

عصر حجر، مجموعه گفت‌وگوهایی است که قرار است با آدم‌های عصر حاضر کنیم. از طرفی به شیوه عکاس‌باشی‌های قدیمی که پرده منظره وسترن و اسب‌سوار سرخ‌پوست و بروسلی داشتند، بزرگمهر حسین‌پور پرده‌ای کشید تا مصاحبه‌شونده‌ها سرشان را بر تن یک انسان غارنشین بگذارند تا برای درک عصر حجر هم شما، هم خودشان، هم ما با مشکلی روبه‌رو نشویم و شک برمان ندارد.
دکتر صادق زیباکلام، تحلیل‌گر سیاسی و تاریخ‌دانی پژوهشگر است که درباره خودش گفته است: «من روشنفکر نیستم! کی گفته است من روشنفکرم؟! اصلا کجایم روشنفکر است؟!» هر سوال ساده‌ای را سر صبر و حوصله و البته با بررسی نمونه‌های تاریخی‌اش جواب می‌دهد. مثلا وقتی به او می‌گویید سلام، برای پاسخ دادن شانزده مورد سلام و علیک تاریخ معاصر را مثال می‌آورد و بعد می‌گوید: «من قطعا می‌گویم علیک سلام.» یا اگر بگویید ساعت چند است، تقویم تاریخ را ورق می‌زند و به شش مورد همپوشانی تاریخی با مورخه روز اشاره می‌کند و دست آخر می‌گوید: «به روایت اهل سنت روز سوم ماه رمضان، به روایت ما روز اول.» خواندن گفت‌وگو با صادق زیباکلام برای شما، معادل پاس کردن دو واحد تاریخ معاصر است. لطفا بعد از خواندن این گفت‌وگو به معاونت آموزشی اولین دانشگاه بین راه‌تان مراجعه کنید.
با دکتر صادق زیباکلام درباره عصر حجر و خاطرات دوران غارنشینی‌اش صحبت کردیم.
پوریا عالمی
عکس‌ها: امید ایران‌مهر


یک عکس مستند از دکتر صادق زیباکلام، جلوی غارش در عصر حجر - (نقاشی روی پرده؛ بزرگمهر حسین‌پور)

- برگردیم به عصر حجر. صادق زیباکلام کنار غارش ایستاده... در اون لحظه به چه چیزی فکر می‌کنید؟  
شما وقتی آدم‌ها را از جا و موقعیتی که هستند خارج می‌کنید و آن‌ها را می‌گذارید در موقعیت دیگری، سوژه‌تان با یک مشکل بنیادین روبه‌رو می‌شه. آن مشکل بنیادین این است که از منظر خودش به آن جایگاه برگردد و نگاه بکند یا از منظر آدم‌هایی که در آن مقطع در آن جایگاه نگاه می‌کردند. این من را دچار مشکل می‌کند که یک انسان غارنشین در یک روز معمولی وقتی جلوی در غارش می‌ایستاده به چی فکر می‌کرده... شما خودتان در آن شرایط بودید چه فکر می‌کردید؟
- اصلا گفت‌وگو می‌کنیم که بدانیم شما چی فکر می‌کردید.
من سخت می‌شود ذهنیاتی که الان گرفتارش هستم را بگذارم کنار... باید ببینیم یک آدم عصر حجر چطور فکر می‌کرده...
- خب می‌دانید که دسترسی به انسان عصر حجر نداریم! 
راست می‌گویید! نداریم.

- پس اصلا این طور تصور کنید که صبح از خواب بیدار می‌شوید و می‌بینید در غاری هستید و لباسی از پر بر تن دارید...

ببینید... خیلی هم احتیاجی نیست که آدم به خودش فشار بیاورد تا تصور عصر حجر را بکند! در همین زندگی روزمره قرن بیست و یکی‌ها هم آدم یک اخباری را می‌شنود، یک اتفاقاتی می‌افتد یا یک آدم‌هایی را می‌بیند که دچار سوال می‌شود که ما از عصر حجر چقدر فاصله گرفتیم!؟ من از شما می‌پرسم ما چقدر از آن‌ها فاصله گرفتیم؟

- اصلا گفت‌وگو می‌کنیم که بدانیم شما چی فکر می‌کردید!

یک مثال می‌زنم. وقتی اخبار این سیلی که در پاکستان آمده را می‌شنوم که زندگی چهل میلیون انسان را فی‌الواقع زیر و رو کرده، خب این خبر خیلی هولناک است. بعد به ایران نگاه می‌کنم، به خانواده خودم نگاه می‌کنم، به دانشگاه نگاه می‌کنم... به ایرانی‌ها نگاه می‌کنم اما اصلا انگار نه انگار! خب پاکستان شوخی شوخی همسایه ماست دیگر! اکثرشان هم مسلمان هستند دیگر... آن کله دنیا هم که نیست. آن وقت در جامعه ایران در بیست و چهار ساعت، بیست و چهار هزار دسته گل به وسیله رادیو و تلویزیون و مسوولان برای ایران، فرهنگ ایران، مردم شریف ایران، ملیت بزرگ ایران فرستاده می‌شود هیچ واکنشی نمی‌بینی. خب احساس بدی به آدم دست می‌دهد. مثلا بعضی وقت‌ها که مسافرت می‌روم می‌بینم که در جاده شمال یک ماشین زده و یک گاو را تکه و پاره کرده. مابقی گاوها هم قشنگ ایستاده‌اند و دارند می‌چرند. زشت است گفتنش ولی من احساس بدی دارم. شما می‌گویید انسان غارنشین، لابد انسان‌های غارنشین هم همین‌طوری بوده‌اند. وقتی در غار کناردستی هزار اتفاق می‌افتاد مهم نبود، چون غار من فعلا وضعش خوب است.
- چطور می‌شود متوجه شد در چه عصری هستیم؟ با ذکر چند مولفه و مشخصه بگویید عصر حجر و عصر حاضر چه تفاوت‌هایی با هم دارد؟

فاکتور اول این‌که ما اصلا به فکر هم‌نوعان‌مان نیستیم. فاکتور دوم این‌که من اصلا تا حالا ندیدم که راننده‌های ایرانی یک حقی، حقوقی، چیزی برای موجودی به نام عابر در نظر بگیرند. خب من از تاکسی زیاد استفاده می‌کنم. وقتی از خیابان رد می‌شویم یک اتومبیل از فاصله هزار کیلومتری بوق می‌زند که «لشت را بردار ببر آن‌ور!» یعنی باید بایستی کنار تا آن‌ها رد شوند. اساسا در ایران کسی هیچ حقوقی برای عابر قائل نیست. همدردی و نوع‌دوستی برای سیل‌زدگان پاکستان را فراموش کنیم، یا این‌طور بگوییم که حتما آن‌ها گناهی کردند که در ماه رمضان این سیل برای‌شان آمده! اما همین حق عابر پیاده... خود شهرداری از پیاده‌رو کم می‌کند که به خیابان اضافه کند. خیلی جاها اصلا پیاده‌رو را حذف کردند. شرکت واحد وسط پیاده‌رو یک ایستگاه اتوبوس فلزی قد خرس می‌گذارد، یا جلوتر از آن کمیته امداد دوتا صندوق گذاشته است که نوعی سدمعبر است، یا پل هوایی هم که می‌زنند پایه‌اش را دقیقا می‌گذارند در پیاده رو یک متری که مسیر کاملا بسته شود. همان فرهنگی که سرعتش را کم نمی‌کند و از صدمتری بوق می‌زند که «عابر برو کنار»، همان فرهنگ در شهرداری و کمیته امداد و شرکت واحد هم هست.
من حالا بیایم بگویم که خیلی از عصر حجر فرق کردیم؟ خب نکردیم که!
- برخلاف اول گفت‌وگو، پس حالا به این نتیجه می‌رسیم که تصور عصر حجر برای شما زیاد هم سخت نیست.
نه! من در عصر حجر زندگی نکردم. اصلا معلوم هم نیست شاید کسانی از عصر حجر بین ماها بودند، می‌گفتند «این‌طوری‌ها هم نیست! اسم ما بد در رفته! ما در عصر حجر خیلی به حقوق غاری‌مان احترام می‌گذاشتیم.»
- اولین وسیله‌ای که اختراع می‌کردید چه وسیله‌ای بود؟
من به کمبود نور خیلی حساسیت دارم. اولین کاری که می‌کردم سعی می‌کردم یک پنجره آفتاب‌رو در غارم درست کنم که داخل غارم تاریک نباشد.
- چه وسیله‌ای برای شکار انتخاب می‌کردید؟
سوال سختی است. من ذاتا از اسلحه و آلات قتاله متنفرم. حتا در اجباری هم وقتی می‌رفتیم میدان تیر، به گروهبان‌مان پول می‌دادم تا جای من تیر در کند. برایم جالب بود که بعضی از دوستانم چشم‌شان را با پارچه می‌بستند و بعد ژ 3 را باز و بسته می‌کردند! من همین‌طوری می‌خندیدم که این‌ها چه فکری دارند؟ یعنی این یک افتخار است که با چشم بسته یک ژ3 را باز و بسته کنی؟ من با شش تا چشم باز هم نمی‌توانستم! خب البته بعد از مدتی به گوش فرمانده و مافوق ما رسید که من تیراندازی نمی‌کنم. خودش آمد بالای سر من و مجبورم کرد که تیراندازی کنم! راستش از ده دوازده تیری که زدم، خود سیبل که هیچی حتا یکی‌اش هم به گونی دور و بر سیبل هم نخورد! از آن همه تیر اگر می‌خواستی تعمدی هم هدف نگیری باز هم نمی‌شد و لااقل یکی دوتاش به گونی می‌خورد. فرمانده‌مان هم دید این‌طوری است خیلی عصبانی شد و گذاشت و رفت.
خب با توجه به این روحیات، مطمئنم که در غار مشکل پیدا می‌کردم. که حیوانی را بکشم و بخورم. البته آن موقع هم حتما کشتن خرس و این‌ها کار همه کس نبوده، عده‌ای که هنر بیشتری داشتند این کار را انجام می‌دادند.

- با توجه به خطرات احتمالی که برای هر غارنشینی پیش می‌آید، استراتژی کلی شما فرار بود یا دفاع؟
فرار بود علی القاعده! با حیوانات که نمی‌شد مذاکره کرد! ولی شاید با رفتار می‌شد کاری کرد که آدم‌های دیگر کمتر به آدم حمله بکنند.

- وقتی دارید در جنگل قدم می‌زنید می‌بینید که یک خرس به زنی حمله کرده. ترجیح می‌دهید که آن زن کدام بازیگر سینما باشد که شما نجاتش بدهید؟

می‌دانم بد است گفتن این حرف! ولی من بازیگرهای زن ایرانی و خارجی را نمی‌شناسم. آخرین فیلمی که دیدم سال پنجاه و شش – هفت بود؛ دیوانه از قفس پرید بود. بعدش هم که انقلاب و جنگ شد و نشد که فیلم ببینم. اصلا می‌شود گفت من یک طورهایی غارنشین هستم!

- تصور کنید تنها آدم روی زمین هستید و توی غارتان نشسته‌اید. یک‌دفعه زنگ غار را می‌زنند. چه کسی می‌تواند باشد؟ با شما چی کار دارد؟

قطعا دلم می‌خواست آقای هاشمی رفسنجانی می‌بود!

- و چه کاری با شما داشت؟

آمده بود ببیند ادامه مصاحبه‌هایی که با هم کردیم به کجا رسیده و من نمی‌خواهم آن‌ها را تمام کنم!

- در آن شرایط عصر حجری، می‌دانیم که دانشگاه درست و درمانی در کار نیست و هیات علمی هم وجود ندارد. چه شغلی انتخاب می‌کردید؟

اگر من غارنشین می‌بودم قصه‌گو می‌شدم. آدم‌ها را جمع می‌کردم و برای‌شان داستان تعریف می‌کردم.

- چه عاملی درصد امید به زندگی در انسان عصر حجر را بالا می‌برد؟
الف- آزادی‌های مدنی
ب – انتخابات آزاد
پ - گفت‌وگو با آمریکا
ت- پری دریایی
ث- باقی موارد

چون امید به چیزهایی است که یک احتمالی به وقوع‌شان وجود دارد، و حقوق مدنی و حل شدن مشکلات‌مان با آمریکا و این‌ها آن‌قدر از ما دور هستند که نمی‌شود تصور کرد که می‌شود یک روزی به‌شان دست یافت! سایر موارد هم که آدم نمی‌شناسد، آدم به چیزهایی هم که نمی‌شناسد نمی‌تواند امید داشته باشد. این است که هر چه فکر می‌کنم می‌بینم امید به پری دریایی خیلی بیشتر از امید به جامعه‌ای است که حقوق آدم‌ها و وحقوق معمولی شهروندی‌شان رعایت شود.
- یک جادوگر حوالی غار شما زندگی می‌کند و به شما می‌گوید می‌تواند شما را به عصر حاضر بیاورد. به شرطی که کسی یا کسانی را به او معرفی کنید تا به جای شما، آن‌ها را برای همیشه به عصر حجر ببرد. چه کسانی را معرفی می‌کنید؟

خیلی از شخصیت‌های سیاسی را می‌توانم معرفی کنم اما نمی‌شود اسم برد! شخصیت‌هایی که مجازات‌شان بشود این‌که به عصر حجر بروند...
- خب ما به عنوان مجازات نگفتیم که. می‌شود آن افراد را فرستاد تا خدمات بااهمیتی را که در عصر حاضر ارایه می‌کنند به مردم جامعه عصر حجر ارائه کنند، تا زودتر پیشرفت کنیم.
خب قطعا ... . رییس نیروی انتظامی را می‌فرستم تا آن مردم مشکل امنیت‌شان هم بر طرف شود. ... شماری از دیگر سران جناح ... را هم می‌فرستم که یک مقداری هم مردم عصر حجر را اخلاق‌شان اصلاح شوند. رییس دانشکده‌مان را هم حتما می‌فرستم چون این همه خدمتی که می‌کند واقعا حیف است. وزیر علوم را هم می‌فرستم. شورای عالی انقلاب فرهنگی و... همه این عزیزان را می‌فرستم عصر حجر که این خدمات مشعشعی که الان انجام می‌دهند برای مردم آن دور و زمانه هم بکنند.

- از رجل بین‌المللی چی؟

از سیاستمداران بین‌الملل، بان کی‌مون را می‌فرستادم چون مشکلات و مسائل بین‌الملل را قشنگ توانسته است حل کند یک مقداری هم برود مشکلات بین‌الغاری را حل کند.

- با این اوصاف اگر قرار باشد شما برگردید عصر حاضر خیلی خلوت می‌شود!

آره. چون این‌ها واقعا حیف است اینجا بمانند.
صادق زیباکلام روی کاغذی که داخل بطری خواهد گذاشت و به دریا پرت خواهد کرد، چنین چیزی خواهد نوشت؛



- اگر هنوز جامعه و قبیله شکل نگرفته باشد و آغاز شکل‌گیری تمدن و جامعه به نظر شما بستگی دارد. چه طرحی به کار می‌بستید؟

سعی می‌کردم جامعه و تمدنی بشود که قدرت حکومت‌ها در آن زیاد نباشد. قطعا این کار را می‌کردم اگر دست من بود.

- اگر از همان آغاز در تدوین قانون جنگل می‌توانستید اعمال نظر کنید چه تغییری در ساختار فعلی قانون جنگل به وجود می‌آوردید؟
سعی می‌کردم حیوان‌های قوی این‌قدر قدرت نداشته باشند. ساز و کاری را ایجاد می‌کردم که قدرت قدرت‌مندان این‌قدر زیاد نمی‌شد.

- کدام حیوان را برای رتق و فتق امور جنگل پیشنهاد می‌کردید؟

اسب یا گاو را انتخاب می‌کردم. چون صدمه‌شان به حیوانات دیگر خیلی کمتر است.

- به شیر چه سمتی می‌دادید؟

شیر را از جامعه حتی‌الامکان دور می‌کردم و می‌فرستادم در مرز بچرخد و پاسداری بدهد که دشمن حمله نکند.

- روباه‌ها را چه کار می‌کردید؟

به روباه‌ها می‌گفتم بروند پیش شیر. که اگر عند اللزوم شیر کاری داشت، خودش به شهر نیاید، به روباه‌ها پیام بدهد و آن‌ها پیام آور شیر بشوند. بعد هم مجدد برگردند بروند پیش شیر.

- برای کفتارها چه برنامه‌ای داشتید؟

کفتارها را می‌گذاشتم نزدیک‌تر باشند. چون آن‌ها به زنده‌ها کاری ندارند و فقط به مرده‌ها صدمه می‌زنند.

- با این اوصاف شما یک نظام گاوی را برای جنگل مناسب می‌دانید؟

بله! مشروط بر این‌که جنگل بغلی هم رییسش یک گاو یا اسب باشد.

- دوست داشتید علاوه بر دایناسورها چه آدم‌های دیگری دور و برتان بودند؟

خب خیلی‌ها. قطعا دوست داشتم با نلسون ماندلا هم‌غار می‌شدم... می‌گشتم ببینم غارش کجاست می‌رفتم و دوست داشتم نزدیک او باشم... خب کسانی که می‌شناسم، دوستم هستند، فامیلم هستند دوست داشتم کنارم بودند...

- خب این را می‌دانیم که نسل دایناسورها منقرض می‌شود! با توجه به این موضوع دوست داشتید چه کسانی هم‌عصر دایناسورها بودند؟

خب با این اوصاف خیلی از آن افراد همین الان مردند!
- اگر قرار بود مثل دایناسورها، هم نسل و هم تفکرشان منقرض بشود چی؟

خب این‌طوری... کسانی را می‌بردم که به کسی صدمه نمی‌رساندند دیگر. هیتلر را حتما می‌بردم. خیلی از ... چپ‌ها را با خودم می‌بردم. لنین، مائو، استالین، صدام و... و کلا کسانی را که با یک ایده و یک تفکر خواستند یک جامعه بهتر بسازند، همه‌شان را جمع می‌کردم و با خودم می‌بردم. چون تمام این‌هایی که با بهترین نیت، یعنی نیت‌شان این بوده که یک بهشت روی زمین ایجاد بکنند، همه‌شان جهنم‌های هولناکی ایجاد کردند.

عکس پشت صحنه گفت‌وگو با دکتر صادق زیباکلام در عصر حجر



- در گوشه‌ای از جنگل یک ماشین زمان پیدا می‌کنید. دوست دارید از عصر حجر مستقیم به کدام زمان و کدام مکان تاریخ برای زندگی سفر کنید؟

بچه که بودم پیش خودم فکر می‌کردم چرا کسانی که زمان امام حسین بودند نیامدند به او کمک کنند. همیشه برایم سوال بود. البته الان جوابش را متوجه شدم که چطوری می‌شود که داستان کربلا اتفاق بیفتد. اما از لحاظ علاقه به یک مقطع تاریخی مشروطه برایم خیلی جالب است. اگر دست من بود که انتخاب کنم که یک بار دیگر زندگی می‌کردم، قطعا دلم می‌خواست در عصر مشروطه زندگی می‌کردم.
- یعنی نمی‌خواستید بروید و جواب سوال بچگی‌تان را از نزدیک ببینید؟

از لحاظ آرمانی دلم می‌خواست که در دوره‌ای که رسول‌الله در شبه جزیره عربستان کارش را آغاز می‌کند می‌بودم. اما از لحاظ زندگی اجتماعی که بخواهم آن فرهنگ و آن مقطع تاریخی را انتخاب کنم، قطعا مشروطه است. و البته اگر مجبور باشم که بین زندگی در زمان رسول‌الله و زندگی در عصر مشروطه – که این قدر بهش علاقه‌مند و راغب هستم – یکی را انتخاب کنم، قطعا زندگی در زمان پیامبر را انتخاب می‌کردم.

- اگر سلمان فارسی را می‌دیدید به عنوان سفیری از فارس به او چه می‌گفتید؟

فکر کنم حرف خاصی با سلمان نداشتم. چون من جزو معدود کسانی هستم که هرگز به ایرانی بودنم افتخار نمی‌کنم. چون فکر می‌کنم احمقانه است که کسی به ایرانی بودنش، انگلیسی بودنش، آمریکایی بودنش، عرب بودنش، ترک بودنش، کرد بودنش افتخار کند. چون مگر ما این را انتخاب کردیم که کجایی باشیم تا بتوانیم بهش افتخار کنیم؟

- الان به چه چیزی افتخار می‌کنید؟

به کارهایی که خودم توانستم انجام بدهم، به "ما چگونه ما شدیم" خیلی افتخار می‌کنم.

- داخل یک جزیره هستید. آتشفشان فوران می‌کند. خودتان را به ساحل می‌رسانید. سه تا قایق وجود دارد. سوار قایق اول آقای هاشمی رفسنجانی است منتها قایق نه بادبان دارد نه پارو. قایق دوم که متعلق به آقای خاتمی است، بادبان دارد ولی متاسفانه سوراخ است. سوار قایق سوم هم آقای مشایی است. قایق موتوری وارداتی خوبی است که با پول نفت خریداری شده، اما چون بنزین تحریم شده است بنزین ندارد و همین‌طوری خاموش است. برای نجات خودتان چه کار می‌کنید؟
من قطعا با قایق اول می‌روم.

- ولی نه بادبان دارد نه پارو.
آره! ولی معتقدم که آقای هاشمی دارای عقل و درک زیادی است. و قطعا یک فکری برای من و قایق می‌کند!

- برای سوراخ قایق دوم چه راهکاری دارید؟

فکر می‌کنم مشکل آقای فقط سوراخ قایقش نیست. چون آن را که درست کنیم دویست متر که برویم جلوتر یه ایراد دیگری پیدا می‌کند.

- با خودتان می‌بریدش اصلا؟

آره! منتها سعی می‌کنم آقای خاتمی و قایقش را بوکسل کنم به قایق آقای هاشمی. البته طوری که نفهمد. چون اگر متوجه شود ممکن است قبول نکند. برای همین برای نجات خودش و قایقش بدون این‌که متوجه شود بوکسلش می‌کنم به قایق اول.

- برای قایق سوم چه نظری دارید؟

وقتی دارم دور می‌شوم برای قایق سوم دست تکان می‌دهم و دعا می‌کنم برای‌شان.

- به نظر شما آقای کروبی در این لحظه کجاست؟ در جزیره است؟ یا سوار در کدام قایق است؟

فکر می‌کنم آقای کروبی دلش بهش بگوید بیا برویم سوار قایق آقای هاشمی بشویم، عقش بهش بگوید بیا برویم سوار قایق آقای احمدی‌نژاد بشویم، اما در نهایت پا روی عقل و دلش بگذارد و برود سوار قایق آقای خاتمی بشود.





آب‌منگولی‌ها

- با توجه به حضور قیصر و خودتان در آب‌منگول، و ترانه "این روزها دوره غیرت‌کشی‌یه/ کی می‌دونه این‌روزها قیصر کجاست/ بکُشی و نکُشی، می‌کشندت/ اینجا بازارچه آب منگولی‌هاست"، تاثیر بازارچه آب منگولی‌ها را در روند شکل‌گیری تاریخ معاصر چطور ارزیابی می‌کنید؟
من وسط بازاچه آب منگول به دنیا آمدم اما نسبت به فرهنگ قیصر و آب منگولی یک جور احساس متضاد دارم. توی این فرهنگ یک طور رگه‌های غیرت و جوانمردی و ناموس‌پرستی و... هست، ببینید! شرمنده‌تان هستم! اما فراموش نکنیم کودتای 28 مرداد را هم همین‌ها راه انداختند. درست است که آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها طرح‌ریزی کودتا را کردند اما یک سرباز آمریکایی و انگلیسی به تهران نیامد. در واقع همین قیصرها بودند که آمدند و گفتند "جاوید شاه". از طرفی همین قیصرها در سی تیر، چندماه قبل از کودتا، خیلی نقش مثبتی داشتند. شاید اولین گروه‌هایی که آمدند و گفتند "یا مرگ، یا مصدق". بنابراین من مورخ مجبورم بررسی کنم در فاصله این مدت چه اتفاقی افتاده که قیصرها این طور تغییر نگرش دادند... در نتیجه من یک طورهایی با حرف داریوش موافقم. قیصرها دیگر نیستند و طبیعی هم هست. چون جای آن‌ها را باید در محله‌ها، احزاب و تشکل‌های سیاسی بگیرد. یعنی باید مبارزه از حالت فردی باید خارج شود و به سمت نهادهای مدنی حرکت کند... حرف من به داریوش این است که اگر یک مقداری تاریخ تحولات ایران را می‌خواندی یواش یواش متوجه می‌شدی که زمان دل کندن از قیصرها و قیصریزم فرا رسیده، ضمن این‌که در هر حال نیاز به انسان‌هایی که برای یک هدف می‌ایستند همیشه وجود دارد.


منتشرشده در هفته‌نامه‌ی پیک سبز، ویژه‌نامه‌ی شبنامه، شماره‌ی 329، 28 مرداد 89

جمعه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۹

لولو و مقوله

عده‌ای از دوستان، خوانندگان، علاقه‌مندان زبان فارسی و البته علاقه‌مندان سخنرانی‌های رسمی از من خواستند تا نسبت به مقوله‌ی برده شده توسط لولو موضع‌گیری کنم.
عده‌ای هم از من خواستند به گروه "ما خواهان بازگرداندن مقوله‌ی برده شده توسط لولو هستیم" بپیوندم. عده‌ای هم پرسیدند که آیا من خبری از مکان پناهندگی لولو دارم یا نه، و همچنین خیلی جویا بودند که از آخرین وضعیت مقوله‌ی برده شده توسط لولو، گزارش مبسوطی بدهم. یا آیا هدف لولو از بردن این مقوله گروکشی سیاسی بوده است؟ یا گرسنه‌اش بوده و مقوله را تمام و کمال خورده یا حرص زده و مقوله را حیف و میل کرده است؟
خیلی‌ها هم مایل بودند من عکس‌هایی را از مقوله‌هایی که تا به حال توسط لولو برده شده یا خورده شده است منتشر کنم، تا مشخص شود کدام مقوله برای چه کسی بوده. و آیا اساسا تنها دست یک لولو در کار مقوله است و می‌آید و مقوله‌ها را می‌برد. یا یک باند هستند که به صادرات مقوله می‌پردازند.
عده‌ای پرسیدند می‌شود دزدگیر یا لولوگیر نصب کرد تا از دستبرد مقوله جلوگیری شود؟ راستش ما نمی‌دانیم! اما دانشمندان به صورت شبانه‌روزی دارند روی "مقوله بپا" کار می‌کنند که امنیت مقوله‌ها تامین شود. از طرفی پرسیده‌اند اگر مقوله مورد نظر، مورد دستبرد قرار گرفت بهترین کار تماس با پلیس است یا اورژانس یا آتش‌نشانی؟
یا بهتر است وقتی مقوله‌مان را دستبرد می‌زنند، تا هزار بشماریم بعد جیغ بزنیم؟
همچنین عده‌ای پرسیدند راهکار ما برای جلوگیری از سرقت مقوله و جبران خسارت فقدان مقوله توسط لولو چیست. و آیا اصولا بیمه در ایران چنین مقوله‌هایی را تحت پوشش قرار می‌دهد یا نه؟ چون مثال می‌آورند که مقوله‌های دیگری که مربوط به بازیگران هالیوود است تحت پوشش بیمه قرار گرفته است.
خلاصه طرح سوال زیاد بود. اما بیشتر نگرانی‌ها در مورد باز گرداندن مقوله مورد نظر بود. می‌بینیم که اساسا لولو دست روی مقوله‌ای مهمی گذاشته و جامعه را نگران کرده است.
اما ما معتقدیم مقوله‌ای را که لولو برد، برده است دیگر و کاری‌ش نمی‌شود کرد. دقیقا مثل همان سبو که بشکست و همان پیمانه که ریخت، یا دقیق‌ترش این‌که؛ آبرویی که ریخت ریخته است. به هر حال حتا اگر این مقوله بازگردانده شود، هم دستمالی شده و هم دهنی شده و هم وصفش نقل دهان این و آن بوده... خلاصه از لحاظ پزشکی میکروب و ویروس انتقال بیماری‌های آن‌چنانی هم از راه تماس دست و دهان منتقل می‌شود و مقوله‌ای که دست به دست شده و دهان به دهان چرخیده دیگر چنگی به دل می‌زند و ممکن است خطرناک و بیماری‌زا هم باشد!
برای همین بهتر است لولو، مقوله را برنگرداند. و خود لولو هم اگر آفتابی شد سریعا قرنطینه شود. خلاصه‌اش این‌که ما رسما می‌گوییم: «ای لولو! ما را ز مقوله برده می‌ترسانی؟!»


منتشرشده در هفته‌نامه‌ی پیک سبز، ویژه‌نامه‌ی شبنامه، شماره‌ی 329، 28 مرداد 89
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

ویژه‌نامه‌ی طنز شبنامه (دوره‌ی جدید)

هادی حیدری، بزرگمهر حسین‌پور، گیسو کمندی، پوریا عالمی، حسین یعقوبی، شهرام شهیدی، رویا صدر


ویژه‌نامه‌ی طنز "شبنامه"
دوره‌ی دوم

هشت صفحه در هفته‌نامه‌ی پیک سبز

چهارشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۹

آدم‌ها و دسته‌ها

1
آدم‌های دنیا دو دسته هستند
بر خلاف چهارپایان که چهار پایه هستند

2
اینکه می‌گویند آدم‌ها دو دسته هستند؛
- دسته‌ی اول
- دسته‌ی دوم
اشتباه است. مثل اینکه بگوییم چهارپایان چهار پایه هستند؛
- پایه‌ی اول
- پایه‌ی دوم
- پایه‌ی سوم
- پایه‌ی چهارم

3
آدم‌ها دو دسته هستند. مثل قابلمه که دو دسته دارد. آدم‌ها مثل ماهیتابه نیستند که یک دسته دارد. آدم‌ها حتا کاسه هم نیستند که دسته نداشته باشند. آن‌ها مثل قابلمه و هاون و قندان هستند. یعنی دو دسته دارند.

4
بعضی آدم‌ها مثل قابلمه هستند.
بعضی آدم‌ها مثل هاون هستند.
بعضی آدم‌ها مثل قندان هستند.
اما آدم‌ها مثل ماهیتابه نیستند.

شنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۹

افتخاری در آسانسور

من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم

طبقه‌ی همکف  
در باز شد و افتخاری وارد آسانسور شد. من هدفون تو گوشم بود و داشتم سرم را به حالت هد زدن، همچین ریتمیک و تند تند بالا و پایین می‌بردم. افتخاری گفت: «دادا دارین آلبوم تازه منو گوش می‌کونین؟»
داد زدم: «چی؟»
گفت: «هیچی...»
گفتم: «چی؟»
گفت: «اسم من استاد افتخاری‌یس.»
گوشی را از گوشم در آوردم و گفتم: «به روح اعتقاد داری؟»
گفت: «مگه چی چی شده‌س؟»
گفتم: «داشتم موسیقی گوشی می‌دادم. روحم یه طور باحالی شده بود. ضدحال زدی... به روحم که اعتقاد نداری... خب، حالا گوشم با شماست.»
گفت: «میگما بنده افتخاری‌ام.»
گفتم: «یعنی افتخاری به دنیا اومدی؟ یا افتخاری من هستی؟ یا در کل افتخاری‌ای؟ جریان چی‌یه؟»
نوک انگشت شست و اشاره‌اش را – خیلی حکیمانه - با زبان تر کرد. بعد دم سبیلش را گرفت و به یه حالت ظریفی – البته خیلی ددمنشانه - تاب داد. بعد گفت: «اهم... اهم..» یعنی گلویی صاف نمودند – صافکارانه – و ادامه داد: «من استاد استادان، گنده الاساتید، حنجره طلایی دوران، قناری باغان، بلبل گلستان، نادره دوران هستم. شناختی؟»
گفتم: «بله. شما نادره‌ای.»
گفت: «من... من... اسمم استاد علیرضا افتخاری‌س.»
گفتم: «اِ استاد افتخاری... استاد افتخاری... استاد خودتون هستین؟»
خوشحال شد. گفت: «بله... ما استادی بیش نمی‌باشیم...»
تا فهمیدم طرف چه کسی است، گوشی را دوباره گذاشتم توی گوش‌هام. افتخاری جا خورد. پرسید: «چه کار می‌کنی دادا؟»
گفتم: «حالا که مطمئن شدم افتخاری هستی، همون [...] گوش بدم بهتره!»

طبقه اول 
 آسانسور داشت آرام آرام می‌رفت بالا. افتخاری گفت: « دوس‌تون می‌دارم.»
من را می‌گویی، هول برم داشت، این طرف را نگاه کردم آن طرف را نگاه کردم دیدم کسی نسیت. شروع کردم به سوت زدن. دوباره گفت: «دوس‌تون می‌دارم.»
گفت: «استاد من رو با محمد صالح علای جان اشتباه گرفتی. اصولا آخر وقت و دو قدم مانده به صبح این حرف‌ها رو به هم می‌زنند، الان که سر ظهره، آسانسور هم که یه مکان عمومی‌یه...»
استاد افتخاری گفت: «هه... هه... بابا جان من دارم این دیالوگ‌ها رو تست می‌کنم... [...] !»

طبقه دوم 
 افتخاری گفت: «این آهنگی که گوش می‌کردی چی چی بودس؟»
گفتم: «ساسی مانکن.»
گفت: «بازارش چطورس؟»
گفتم: «ترکونده بابا. مردم همه جا گوش می‌کنند. اگه می‌تونست کنسرت بذاره فکر کنم غوغا می‌شد.»
گفت: «بذار من یه کمیش رو گوش بدم... بعد تکسش رو بدم علی معلم دامغانی بنویسه... اصلا شاید یه بند هم راه بندازیم... پلی کن ببینم چی چی می‌خونِد... بعد می‌گوم علیرضا عصار هم بیاد رپ بخوونه اون وسط...»
گفتم: «اصلا لازم بود شما وارد رپ شی... جات خالی بود. البته به نظرم یک بندری هم بخوونی بد نیست...»
گفت: «مگه بندری هم بازارش خوبه؟ اون هم تا آخر هفته...»

طبقه سوم 
 افتخاری گفت: «این رو گوش کن.»
بعد شروع کرد به خواندن: «نه نه... ایصفهون رو ال.ای کن... برو به دی.جی بوگو علیرضا افتخاری پیلی کن... شیش و نه رو افتخاری آورده‌س بتهوون کم آورده‌س... وکی وه بی بی ماها... با یه قر و چندتا آها... کاری کرده‌س که بیاد و اصفهونی حرف بزنه اوباما... ای اِ آ او اِ اِ اِ ، اِ آ اُ ای او آ»
بعدش گفت: «دقت کردی؟ هم سیاسی بودس یعنی برای گفت‌وگو با آمریکا پیشنهاد مذاکره داده بودم، هم یه طورایی یاد استاد هم بود... برای همین شیش و نه استاد [...] رو بازخوونی کرده بودم... در ضمن آخرش هم آواز داشت.»
بعد خواند: «ای الهی بیماری بیگیرم هي... دکترا بم اصرار کُننِد و بگم ام.آر.آی نمی‌رِم... آخه می‌خوام واست بمیرمو بگو پیشه منی، ها... من همون روانیم آره که آهنگام قِریه...»
بعد گفت: «این رو همین الان با واکمن ضبط کردم، تا یه ساعت دیگه شبکه یک روی تصویر گل و بلبل پخش می‌کنِد، تا فردا صبح هم توی مارکتینگ توزیع می‌شِد... یه کلیپ هم می‌سازم پی.ام.سی پخش کنِد.»
یک نگاه به من کرد، نوک سبیل تاب داد و گفت: «من استاد افتخاری‌ام، اینجا آسانسورِس... آی لاو پی.ام.سی...» و کف دستش را کوبوند به دیوار.

طبقه چهارم 
 افتخاری گفت: «حوصله‌م سر رفته‌س... تا برسیم یک جوک جدیدی تعریف کن جگرمون حال بیاد و بخندیم...»
گفتم: «باشه. می‌گن یه افتخاری‌یه گفته شجریان گفته اگه من صدای افتخاری رو داشتم دنیا رو فتح می‌کردم. غش... غش... قاه... قاه...»
نگاه کردم دیدم اصلا نمی‌خندد. توی خودش رفته بود و مغموم بود. یک آه کشید و گفت: «مگه نگفته‌س؟ من تا الان خیال می‌کردم گفته‌س... نگو جوک بوده‌س... آه...» آهش را در دستگاه دشتی اجرا کرد، تقریبا دو طبقه طول کشید تمام شود.


منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، ستون آسانسورچی، شماره‌ی 399
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)

یکشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۹

17 مرداد

اللهم فک کل اسیر. روز خبرنگار مبارک. اللهم فک کل اسیر.




+ +

شنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۹

ارتباط روزنامه‌نگاری و باقالی

یک سری روزنامه‌نگار که خانه‌نشین هستند و باقالی پاک می‌کنند، یک سری هم که در مناطق خوش آب و هوای اوین‌درکه رفته‌اند قاطی باقالی‌ها و مشغول تفرج هستند، یک سری هم که پوست‌شان به باقالی حساسیت داشته و با دیدن باقالی بدن‌شان کهیر می‌زده یا کبود می‌شده مهاجرت کرده‌اند، یک سری هم که به هر حال کار دیگری از دست‌شان بر نمی‌آید در صفحه‌ی آشپزی درباره‌ی مزایا و مضرات باقلاپلو و باقلاقاتق و اینا می‌نویسند، یک عده‌ای هم از زور بیکاری مجبور شده‌اند سرچهارراه باقالی بفروشند تا کرایه خانه و مخارج‌شان دربیاید، یک عده‌ای هم به هر حال آدمند دیگر، نقد مثبت روی "بوی باقالی میاد" فیلم‌های فوق فلسفی می‌نویسند یا حتا پاش بیفتد روی آنتن هم درباره‌ی زیبایی‌شناسی بوی باقالی در آثار فاخر نطق می‌کنند... خلاصه حکایت بامزه‌ای است. آن‌ها هم که در هیچ‌کدام این دسته‌ها نمی‌گنجند، آماده‌اند که بروند خرشان را بیاورند و باقالی بار کنند. خلاصه این شتری است که در خانه‌ی هر روزنامه‌نگاری که خری برای باقالی بار زدن دارد، می‌خوابد.



تقدیم به روزنامه‌نگاران که مثل فانوس دریایی، بی‌تفاوت به آفتاب و باران و طوفان و بوران و موج صخره‌شکن، بی‌تفاوت به فضله‌ی مرغ ماهی‌خوار و خزه‌های لزج ناگزیر، مسیر مسافران دریازده و دریانوردان دریادیده را روشن می‌کنند.

مرتبط:

خبرنگار در آسانسور

تقدیم به روزنامه‌نگاران و خبرنگارانی که آزاد نیستند اما آزاده‌اند


من تنها آسانسورچی دنیا هستم که قصه‌ی بالا و پایین‌رفتن‌هام رو براتون تعریف می‌کنم


طبقه‌ی همکف

در باز شد و یک خبرنگار وارد آسانسور شد. گفت: «این آسانسور کجا می‌ره؟»
گفتم: «سند منگوله‌دار و بنچاق و اینا همراهت هست؟»
گفت: « سند و بنچاق اینا آخه برای چی؟ فقط پرسیدم این آسانسور کجا می‌ره؟»
گفتم: «ببین جوون! تو می‌توونی با پای خودت سوار آسانسور شی، اما احتمال زیادی داره که برای پیاده شدن مجبوری شی […] و […]...»
گفت: «اما طبق اصل...»
گفتم: «بعدش هم که اصل مصل نکن واسه من. اینجا ما به روح اعتقاد داریم. در رنگ‌آمیزی متافیزیکی روح هم به دستاوردهای خوبی رسیدیم... اصلا ببینم کارت خبرنگاریت کو؟»
گفت: «ولی من فقط پرسیدم این آسانسور...»
گفتم: «دستت رو بنداز...»
گفت: «ولی... من...»
گفتم: «مقاومت می‌کنی؟»
گفت: «اما...»
گفتم: «تمارض می‌کنی؟»
گفت: «آخه...»
گفتم: «چی کار کردی؟ چی کار کردی؟ داری فضا رو متشنج می‌کنی ؟»
گفت: «من که...»
گفتم: «دیگه بدتر... دیگه بدتر... با ماهواره‌ها هم که مصاحبه می‌کنی؟»
گفت: «آ...»
گفتم: «الان یه یه پارازیت می‌ندازم روت، حال کنی.»

طبقه‌ی اول  
در باز شد و یک خبرنگار وارد آسانسور شد. گفت: «ببخشی بودجه این آسانسور از کجا تامین می‌شه؟»
گفتم: «دوتا ضامن معتبر داری؟»
گفت: «دو تا ضامن معتبر برای چی؟ شنیده بودم فقط سند و بنچاق می‌گیرین!»
گفتم: «کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کنه، می‌کنه؟»
گفت: «نه.»
گفتم: «آفرین. حالا ضامن داری؟»
گفت: «نه.»
گفتم: «بنچاق داری؟»
گفت: «نه.»
گفتم: «پس تو چه خبرنگاری هستی؟ تو اصلا حقوق شهروندی‌ت رو می‌دونی چی‌یه؟ تو نمی‌دونی هر خبرنگاری باید توی جیبش دو تا سند و یه ضامن و کفیل همراه داشته باشه بعد توی سطح شهر تردد کنه؟ اون‌وقت تو همین‌طوری اومدی می‌گی بودجه این آسانسور از کجا تامین می‌شه؟»
گفت: «خب این سوال رو اون آقاهه که اونجا نشسته و موهاش رو از پشت دم اسبی بسته، و سوال خبرنگارها رو بررسی می‌کنه که […] ، نگاه کرد و گفت عیبی نداره. تازه‌ش هم به من لبخند زد.»
گفتم: «راست می‌گی؟ همون آقاهه؟»
گفت: «آره...»
گفتم: «ای شیطون! خب زودتر می‌گفتی از بچه‌های خبرگزاری خودمون هستی... بله همون‌طور که می‌دونید ما معتقدیم بودجه آسانسورها در کل جهان خیلی خیلی خودخواهانه توزیع شده. شما اصلا می‌دونید شصت و چهار درصد آسانسورهای دنیا توی قاره اروپا و آمریکا قرار داره؟ خب این خیلی زشته... خیلی قبیحه...»
گفت: «ببخشید، شاید دلیلش این باشه که شصت و چهار درصد آپارتمان‌ها توی اون دوتا قاره قرار داره! وگرنه خونه‌های دو سه طبقه و ویلایی که نیازی به آسانسور نداره...»
جای جواب سوالش، همچین لبخند زدم که همه از هوش رفتند. بعد گفتم: «حالا من از شما یه سوال می‌پرسم...»
گفت: «ولی من خبرنگارم... من باید سوال بپرسم!»
یک لبخند به قاعده دیگر زدم، طوری که تمام صورتم مثل گل کوکب از هم شکفت و رایحه عجیبی فضا را پر کرد، طوری که همه حضار مدهوش شدند و عقل از سرشان پرید... […]  بعد چنین لبخندی بود که به صورت کاملا کارشناسی گفتم: «ولی اول من گفتم سوال می‌پرسم... اگه نمی‌تونی جواب بدی، نفر بعدی بیاد سوالش رو بپرسه... در ضمن شما می‌دونی توی خارج چند نفر به خاطر بالا رفتن راز راه‌پله زانوشون آب آورده؟ آیا می‌دونی چندتا آسانسور خاموش توی دنیا وجود داره که باعث زحمت مردم شده و اگه سازمان ملل قبول کنه این قضیه رو خود مردم دنیا می‌تونند توی یک رفراندم اعلام کنند که زانوهاشون آب آورده یا نه...»

طبقه دوم  
در باز شد و یک خبرنگار وارد آسانسور شد. گفت: «ببخشی طبق چشم‌اندازی که دارید، این آسانسور قراره تا چند طبقه بالا بره. و چه مدت طول می‌کشه؟»
گفتم: «شما اصلا می‌دونی قبلاها، این آسانسور اصلا نتونسته بود از جاش تکون بخوره؟»
گفت: «ولی قبلا این آسانسور به طبقه نود و نهم رسیده بود و داشت بالاتر هم می‌رفت.»
گفتم: «چی؟ یه دقه صبر کن... خب حالا خیلی با دقت به این نشانگر طبقات نگاه کن... چه عددی رو نشون می‌ده؟»
گفت: «عدد 2»
گفتم: «دیدی؟ پس این آسانسور دو طبقه بیشتر نتونسته بالا بیاد.»
گفت: «خب ولی طبقه نود و نهم بود تا همین دیروز پریروز که... من خودم خونه‌مون طبقه هشتادم بود و همیشه از همین آسانسور استفاده می‌کردم... شما گفتی به خاطر صرفه‌جویی در اینرسی سکون! برق آسانسور رو قطع کردی، و به خاطر مبارزه با مافیای کابل صنعتی، کابل‌های آسانسور رو از بیخ بریدی و آسانسور هم تلپ با منتها الیه خود به صورت ملموسی خورد به زمین طبقه همکف...»
گفتم: «آقا شما خیلی بزرگ کردی قضیه رو... بالا و پایین رفتن آسانسور مثل نمودار می‌مونه... دقیقا مثل جوش غروره... اصلا معلوم نیست کی اومده کی رفته... اصلا شما خودت یادته کی صورت جوش زده؟ من یادمه؟ کی یادشه؟ خیلی چیزها رو باید فراموش کرد...»
گفت: «از مسیر گفت‌وگو خارج نشیم، الان طبقه چندم هستید؟»
گفتم: «صد و دوازدهم... ما حتا سه طبقه از آسانسورچی‌های قبلی بالاتریم...»
گفت: «ولی این نشانگر آسانسور که داره طبقه 2 رو نشون می‌ده... این چیزی که مردم دارند با چشم‌های خودشون لمس می‌کنند اینه که باید باقی راه رو از راه پله استفاده کنند... البته یک سری هم که طبقه بالا بودند مجبور شدند از راه پله اضطراری استفاده کنند و بدو بدو از ساختمان خارج بشوند...»
گفتم: «ا ا ا... صبر کن... الان می‌گم بچه‌ها توی فتوشاپ درستش کنند... آها... آها... بفرمایید... طبقه 2 تبدیل شد به طبقه صد و هشت...!»
گفت: «ولی شما که گفتی طبقه صد و دوازدهم هستید!»
گفتم: «نه مثل این که به روح اعتقاد نداری... الان می‌گم توی فتوشاپ یه حالی هم به رنگ روح شما بدهند!»

طبقه سوم 
 در باز شد و یک خبرنگار وارد آسانسور شد. گفت: «آقا توی راهروهای فلان‌جا، آقای فلانی، فلان خبرنگار رو سیلی و اینا زده و بهش هم بی‌ادبی زده...»
گفتم: «خب این آرم طرح ترافیک شما آماده‌س...»
گفت: «ولی همه شاهد هستند که به اون خبرنگار توهین شده...»
گفتم: «این هم وام و سهامی که می‌خواستید...»
گفت: «باشه... ولی...»
گفتم: «اتفاقا ما توی آسانسور نیاز به یه مدیر روابط عمومی داریم...»

طبقه چهارم 
 در باز شد و یک خبرنگار وارد آسانسور شد. گفت: «این نشانگر آسانسور عدد و رقم واقعی را نشان نمی‌دهد... این عددها مثل جوش غروره! هی کم و زیاد می‌شه، ولی به هر حال توی چشمه!»
گفتم: «نخیر... ببینم سند و بنچاق و کفیل و وکیل و این‌ها همراهت هست که داری تن تن بازی درمیاری؟»
گفت: «بله.»
گفتم: «جدی؟ خب پس... بذار ببینم... ببینم اصلا تو به روح اعتقاد داری؟»
گفت: «دارم.»
گفتم: «عجب! خب... حالا چی کار کنیم؟ عجب... هم به روح اعتقاد داری هم وثیقه و اینا داری... خب... حالا چی کار کنم؟»
گفت: «من حقوق شهروندی‌م رو می‌دونم چی‌یه قربان.»
گفتم: «جدی؟»
گفت: «بله.»
گفتم: «اصلا اگه راست می‌گی نسبت شما دوتا با هم چی‌یه؟ هان؟ هان؟ نسبت‌تون چی‌یه؟ حالا که این‌طوری شد […] و […]...»

طبقه همکف 
 در آسانسور هی باز و بسته می‌شد؛
در باز شد و آسانسورچی همه‌چیز را تکذیب کرد.
در باز شد و چندتا خبرنگار از این طرف دویدند به آن طرف.
در باز شد و چندتا خبرنگار دویدند پشت کوه‌ها.
در باز شد و چندتا از خبرنگارها رفتند باقالی‌ها را پاک کنند...


منتشرشده در هفته‌نامه‌ی چلچراغ، ستون آسانسورچی، شماره‌ی 398
(طنزها را همان‌طور که در مطبوعات منتشر می‌شود، با حذف و تعدیل، در وبلاگ بازنشر می‌کنم.)