شنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۳

برویم سیدمهدی آش بخوریم - 3

...هیچ‌وقت دلم جفت شش نخواسته اول بازی. با یک و دو، با دو و سه، با چهار و سه، با پنج و چهار، با شش و سه راحت‌ترم. جفت اول بازی فقط کورکور. باقی‌ش انگار دل تخته و تاس هم برایت سوخته. مثل چمدان سوغاتی تو. دوماه دوماه می‌روی، بعد با یک چمدان سوغاتی برمی‌گردی. شبیه دوتا جفت‌شش پشت هم، اولی خوشحالت می‌کند، دومی حالت را می‌گیرد. من به همین دو و یک دلم خوش است. مهره‌ها را باید دانه دانه، خانه خانه، برد جلو، روی هم جمع کرد و بعد ریز ریز جمع‌شان کرد. همین تاس‌های ریز یعنی بازی. جفت‌شش‌بازها هنوز توی منچ گیر کرده‌اند. هیچ وقت دلم بردن لاتاری نخواسته، شطرنج و آن همه سبک‌سنگین کردنم هم بهم نمی‌چسبد. زندگی همین بازی با تاس‌ریزه‌هاست، با همین تاس‌ریزه‌ها بازی کردن، همین تاس‌هایی که تا می‌آید اخم‌هات می‌رود در هم، پوست آدم کلفت می‌شود.
حالا تو طبق معمول، جفت شش بیاور. بعد جفت چهار. بعد سه با یک. و جمع کن یک دفعه و برو. با چهارتا جفت و دوتا جفتک می‌شود از روی همه‌چیز جست زد و رفت. ولی اسمش دیگر هنر نیست، اسمش رفتن است. در رفتن. جا خالی کردن. چندوقت است بازی نکردیم؟ الان مطمئنم سر بازی بودیم، تو می‌گفتی این چه وضع بازی کردن است؟ چرا این‌همه گشاد می‌دهی؟ بعد دوتا جفت می‌آوری. پشت هم. می‌زنی. می‌خندی و می‌زنی و می‌گویی باز کشته دادی. من مثل همیشه می‌گویم این مهره‌ها ادای من را درمی‌آورند. تو می‌گویی یعنی چی؟ می‌گویم یعنی خودشان را به کشتن می‌دهند برای تو. بعد می‌گویم دل‌شان خوش است که تو بزنی و دستت بخورد بهشان و برشان داری. پوزخند می‌زنی. بعد از رو همه چیز می‌پری و جمع می‌کنی و می‌روی. مگر همیشه توی زندگی هم همین کار را نمی‌کنی؟
لعنت به این نامه‌نوشتن. اصلا این‌ها به دستت می‌رسد؟ اصلا می‌خوانی؟ دلت برای تخته‌بازی‌کردن‌مان تنگ نشده؟ گفتم آن تخته ریشه گردو را که با هم از کردستان خریدیم سر همین فلسفه احمقانه و مزخرف‌بازی‌کردنم باختم؟


قسمتی از داستان بلند «برویم سیدمهدی آش بخوریم»

پنجشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۳

عشق در سراشیبی

از سرم افتادی
از چشمم افتادی
از دهانم افتادی
از دلم افتادی
حواست به سیر نزولی‌ات هست ای عشق
حالا تو را به کجای‌مان بگیریم و
کجای دل‌مان بگذاریم؟ هان؟
ما نمی‌دانیم...

سه‌شنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۹۳

تاثیر سینمای ایران بر سینمای جهان

1- هی فیلم هِر، هِر، می‌کردید. چی بود؟ تا یک جایی خوب بود. بعدش چی شد یهو؟ این درس‌های اخلاق در خانواده چی بود آخرش داد؟ از قبل می‌گفتید دفتر یادداشت همراه داشته باشیم، نت برداریم. انگار به سفارش شبکه دو سیما ساخته شده بود که توی طرح تله‌فیلم باید ذکر کنند فیلم حاوی چه پیامی است.

2- بعد این فیلم دوازده سال بردگی چی بود؟ این مطمئنم ساخت سیمافیلم بود. چی داشت واقعا؟ حتا توی جشنواره فجر امکان نداشت بهش سیمرغ جایزه بدهند. سیمرغ را به آخرین حرف حاتمی‌کیا چه بود؟ چه؟ چه حرفی؟ حرف چه؟ یعنی چه؟ یعنی چه؟ :| ندادند، به دوازده سال بردگی و اینا بدهند؟  اسکار جان، دقت کن.

3- بعد یک فیلم نشستیم با رفقا دیدیم، تهیه‌کننده‌ش خانوم پنه لوپه کروز بود، خودش هم بازی کرده بود. آی خندیدیم. فیلم جنگی و جدی بود ها. ولی کارگردانش تلاش کرده بود، مثل سینمای ما در یک فیلم همه تاریخ تمدن و فلسفه هنر و همه جهان‌بینی خودش و خاطرات بچگی و نظریات فلسفی عمه‌اش را بررسی کند.
دیالوگ‌هاش هم پهلو می‌زد به دیالوگ‌های کیمیایی.

نتیجه؟
با ذکر 3 مثال بالا، ثابت کردیم داریم روی سینمای جهان تاثیر می‌گذاریم.
منتها الان نمی‌دانیم برای خودمان خوشحال باشیم یا برای سینمای جهان ناراحت.

دوشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۹۳

دست کوتاه ما از دنیا و خاراندن پایی که نیست

نیازی به رفتن تا بهشت زهرا نیست. تکلیف آدم‌هایی که می‌روند توی صفحه‌های اینترنتی مشخص نیست. می‌مانند... ساکت. با تصویری از آخرین عکسی که آپلود کرده‌اند. با پژواکی از آخرین حرفی که نوشته‌اند. و این خیلی غم‌انگیز است.
با این‌که مرده‌اند روی دیوارشان آگهی‌های احمقانه می‌آید. انگار کسی برود تا قبرستان، روی سنگ قبرها برچسب آژانس و تخلیه چاه یا اعلان دلیوری یک رستوران را بچسباند.
اینترنت حتا معنای دست از دنیا شستن را هم تغییر داده. تعبیر از دست دادن را. تصور «از جلوی چشمم دور شو»، «گم شو» را. مفهوم داغ از دست دادن آن عزیز تغییر کرده است. هر بار وقتی با یک کامنت، یک لایک، یک آگهی مزخرف، یک تگ روی یک تصویر مشمئزکننده، نام آنان روی دیوار تو می‌آید. انگار یادی از رفتگان می‌شود. انگار یادش همیشه زنده باشد. شاید یادش هم زنده باشد، ادامه زندگی اینترنتی که داشته. شاید این شکلی از نامیرایی است. شکلی از غم.
اگر من مردم هر صفحه‌ای از من توی اینترنت بود را بلاک کنید. ریپورت کنید تا ببندندش. بلکه به آرامش ابدی برسیم، بی تلنگر پوکی و اشارات لایکی. به سراغ من حتا نرم و آهسته هم نیایید. چینی نازک تنهایی من را بگذارید به جای لایک، خاک بخورد. ما نامیرایان نیستیم. تکه‌ای از ما که در اینترنت جا می‌ماند عذاب‌مان خواهد داد انگار حس خاریدن دست و پایی را داشته باشیم که قطع شده باشد و دست‌مان از دنیا، از خاراندن، کوتاه باشد.

یکشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۹۳

نوروزشناسی موضعی / تهران‌شناسی موضعی / تز سوم

گران دریاچه ارومیه نباشید. آبش را انتقال دادند وسط بزرگراه مدرس. هم شمال به جنوب، هم جنوب به شمال. به‌خصوص جنوب به شمال. چندتا چاله آب که چه عرض کنم، دریاچه دارد، که ماشین جلویی برود توش، ششصد لگن آب می‌ریزد روی ماشین عقبی و شما را آب می‌برد.
چیزی که مشخص است؛
هنگام رانندگی زیر باران در مدرس، باید فرمان را سفت چسبید. هنگام آتش‌سوزی «لب پنجره» را.
توصیه مهم:
وقتی باران می‌بارد، هنگام عبور از بزرگراه مدرس مایو بپوشید که معذب نشوید.

- نوروزشناسی موضعی / تهران‌شناسی موضعی / تز سوم

با افتخار تقدیم می‌کند...

چهارتا کمپانی فیلمسازی توی دنیا دست به دست هم دادند، یک فیلم سینمایی ساختند، «با افتخار» به هیشکی تقدیمش نکردند، طرف فیلم رو برداشته، غلط غولوط زیرنویس کرده، بعد دارد با افتخار تقدیمش می‌کند. به افتخار ایشون دست بزنید.
دقیقا مثل این صدا و سیما. فیلم فرنگی را برمی‌دارد، هر طور می‌خواهد کوتاه می‌کند، هر طور می‌خواهد دوبله می‌کند، بعد طوری تبلیغش را با افتخار می‌کند که انگار شبکه سه ساخته. :| به افتخار ایشون هم دست بزنید.
دقیقا مثل بعضی از مترجم‌ها. یک داستان سیصدکلمه‌ای را ترجمه می‌کنند، بعد توی دوتا جمله شصت کلمه‌ای با توضیحات فراوان، تقدیمش می‌کنند به طرف مربوطه، که به حتم هنوز اوکی را نداده. چون اوکی را بدهد دیگر تقدیم مقدیم  خبری نیست. به افتخار ایشون هم دست بزنید.

شنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۹۳

اسپانسر

رستوران‌های محله، به من به چشم اسپانسر نگاه می‌کنند.

محصول مشترک آی ام ساری - 1

: ور آر یو فرام؟
- آی ام ساری.
: چرا متاسفی عزیزم؟
- متاسف نیستم که. می‌گم من ساروی هستم. یعنی اهل ساری‌ام.
: آی ام ساری.
- شما هم ساروی هستی؟
: نه عزیزم. گفتم متاسفم اشتباه فهمیدم.
- آی ام ساری.
: فهمیدم بابا جان. اهل ساری هستی.
- نه. گفتم متاسفم.
: آی ام ساری.
- ما رو گرفتی؟ اهل ساری‌ای؟
: ای بابا. گفتم متاسفم.
- اوکی. در هر صورت آی ام ساری.

[محصول مشترک با حسام گرشاسبی]

ادبیات تطبیقی ما و اقبال لاهوری

هزار تیکِ نا زَده در جی‌میل‌تاک است
هزار تیکِ نا زَده در فیس‌باک است
هزار تیکِ نا زَده  استندبای و دست‌به‌نقد و آماده‌ی تاک است
هزار تیکِ نا زَده
راستش خیلی غمناک است

از: ما

هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است

از: اقبال لاهوری


جمعه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۳

ادبیات تطبیقی باباپوریا پوشیده و باباطاهر عریان

یکی درد و یکی درمون پسنده
مو پرستار رو پسندم

از: ما

یکی درد و یکی درمون پسنده
یکی وصل و یکی هجرون پسنده
مو از درمون و درد و وصل و هجرون
پسندوم آنچه رو جانون پسنده

از: باباطاهر عریان

[ادبیات تطبیقی باباپوریا پوشیده و باباطاهر عریان]

پنجشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۹۳

تهران لو رفت

تهران لو رفت.
خیلی از دور و بری‌های من سفر نرفتند. آن‌ها می‌گویند «تهران عیدها خلوته و باهاس تهران موند.» لعنتی. تهران لو رفته است. یکی تهران و بکری عیدهاش را لو داده.

- ستاد آسیب‌شناسی تهران

تقدیم به چند اصطلاح عامیانه - 35

سرم درد می‌کرد برای دوست‌داشتن
قرار نبود دوست‌داشتنت دردسر باشد

نوروزشناسی موضعی / تز دوم

الان فرصت خوبي است كه دولت وزارتخانه‌ها و ادارات را براي هميشه تعطيل كند. چون اين روزهاي تعطيل نوروزي كه ادارت دولتي تعطيل و نيمه‌تعطيل است، هم شهر خلوت است، هم مردم به كارشان مي‌رسند و هم كسي نيست سنگ در كار مردم بيندازد. 
در خيابان‌ها هم فقط بخش خصوصي باز است. چون بخش خصوصي مي‌داند اگر دست روي دست بگذارد و كاري نكند ورشكست مي‌شود. ساختمان‌ها و مغازه‌هاي دولتي هم چون مي‌دانند بودجه را يك‌سال فرصت دارند خرج كنند، نيازي نديده‌اند بيايند سر كار.
در داستان‌نويسي هم گفته مي‌شود هر چيزي را كه با حذفش به داستان لطمه وارد نمي‌شود، "بايد" حذف كرد.

- نوروزشناسی موضعی / تز دوم

یکشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۹۳

تقدیم به چند اصطلاح عامیانه - 34

غم‌هایش را می‌شمُرَد
دوباره و
سه‌باره و
برای هزارمین‌بار غم‌هایش را می‌شمُرَد...
عیدی‌هاش را هر بار می‌شمرد
کمتر می‌شد
مادرش می‌گفت «این‌قدر نشمر کم می‌شه»
و او حالا غم‌هایش را می‌شمرد
دوباره و دوباره و دوباره و دوباره و سال تحویل می‌شود و دوباره و دوباره و...

جمعه، فروردین ۰۱، ۱۳۹۳

نوروزشناسی موضعی / تز اول

- یکی از قشنگ‌ترین سنت‌های وطنی همین ماهی قرمز سر سفره هفت‌سین بود که خوشبختانه الان ملت حاضرند ایدز بگیرند ماهی قرمز نگیرند.

- امسال با همین دو چشم خودم، سر سفره هفت‌سین ماهی چینی هم دیده شد. که با یک نخ پلاستیکی به سر تنگ آویزان می‌شود و یک قلاب فسقلی هم کنارش می‌گذارند که ماهیگیری کنی.
سبزه چینی هم رویت شد. یک ظرف کوچک سبزه که مخزن آبش را زیرش تعبیه کردند و با چیزی شبیه فتیله آب را سبزه می‌رساند.
خدا رحم کند. الان آدم همسر اختیار می‌کند باید وارسی کند ببیند این‌ور آن‌ور ننوشته باشد Made in China. :(

- از قدیم می‌گفتند لحظه تحویل سال هر کسی هر کاری کند تا آخر آن سال به همان کار مشغول است. لحظه تحویل امسال بنده، همچون تمام عمر، مشغول هیچ‌کاری نبودم. :)

- خوشبختانه در مهمانی‌ها امسال کسی دغدغه سیاسی و داخلی ندارد. الان دغدغه مردم بین‌المللی شده و دارند جهانی فکر می‌کنند و تمام ذهن‌شان درگیر جام جهانی است.

- متاسفانه نسبت تلویزیون ایران به ماهواره‌ها، مثل نسبت ساندویچی فری‌کثیف به ساندویچی کنار دستش است. یعنی اگر فری‌کثیف ساندویچ نداشته باشد، مردم به ناچار می‌روند ببینند آن‌ور چی دارد.

- الان آجیل و پسته را به صورت نمادین روی میز می‌گذارند. کاملا هم مشخص است شمارش شده. قدیم همین برخورد را با موز می‌کردند. یعنی هر مهمان یک موز. الان شده هر مهمان سه‌تا فندق، دوتا پسته، یک مشت تخمه ژاپنی.

- این‌که هر دیدی بازدید دارد یک بحث است، اما این‌که صبح بروید دید، عصرش بیایند بازدید، چون شبش دارند می‌روند مسافرت بحث دیگری است.

- عقب و جلو کشیدن ساعت اول بهار و اول پاییز، یکی از دلایل ابتذال مکالمات است. دیالوگ «سه قدیم یا سه جدید؟ ها ها.» که گوینده سیصد بار هم تکرارش می‌کند مایه افسردگی است و به تنهایی می‌تواند یک مهمانی را یخ کند.

- این‌که مهمان‌ها ظرف‌ها را نشسته رها می‌کنند و می‌روند، نوعی شکنجه محسوب می‌شود و میزبان حق دارد از آنان به دادگاه شکایت کند.

- نوروزشناسی موضعی / تز اول :)

تقدیم به چند اصطلاح عامیانه - 33

آرام در دل من
در دل خانه
در دل مهمانان
در دل شهر
جا باز می‌کنی
بودنت با این‌که به چشم نمی‌آید
به این روایت اعتبار داده است

وقتی می‌روی
انگار نخ اسکناس را بیرون کشیده باشند
اقتصاد و مهمانی و خانه و شهر و ادبیات بی‌اعتبار می‌شود
و ما نمی‌دانیم سرمان را به چه گرم کنیم


+ تقدیم به چند اصطلاح عامیانه

پنجشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۹۲

ستاد آریازیاسیون امور

عید نوروز عید واقعی آریایی‌ها نیست. عید ما در اصل کریسمس است که در دوران صفویه از ایران آن را ربودند.
کریسمس یعنی: «که ریسه هم هس»
به این معنا که ریسه هم هست و فقط کلید را بزن چراغ‌های ریسه روشن شود.
البته فرهنگ دهمیبد می‌گوید «که ریسه هم هس» یعنی از خنده ریسه رفتیم، ریسه هم هست، اما غذا نیست. غذا را بیاورید.
ولی نوروز یعنی چه؟
نوروز یعنی: No Rowz
یعنی روزی که نیست. یا روز که رفته. پس چطوری روزی که نیست را عید می‌گیری ای آریایی؟ خجالت بکش و به خودت بیا.

- ستاد آریازیاسیون امور

ستاد ضد حال و همیشه ساز محالف زدن برای متفاوت‌جلوه‌کردن

روزها با هم دیگه فرقی ندارن، بوی کهنگی می‌دن تموم‌شون...

- ستاد ضد حال و همیشه ساز محالف زدن برای متفاوت‌جلوه‌کردن

ستاد همیشه‌فعال کوفت‌کردن زندگی عادی مردم

چطوری می‌خواهید عید را جشن بگیرید؟ چطوری لباس نو تن می‌کنید؟ چطوری می‌خندید؟ چطوری دل‌تان می‌آید به هم تبریک بگویید... آیا به شما هم می‌گویند آدم؟ بهای این خنده شما چه بوده؟ خاک بر سرتان...

- ستاد همیشه‌فعال کوفت‌کردن زندگی عادی مردم 

یکشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۹۲

تقدیم به چند اصطلاح عامیانه - 32

مادرم بهار است
وقتی می‌آید یخ اجاق گاز آب می‌شود
یخچال میوه می‌دهد
روی میز گل ترب روی سبزه‌ها می‌شکفد
پنیر پتوی نان را می‌کشد روی خودش
گردو سرسختی نمی‌کند و
با پنیر می‌ریزد روی هم
کتری جای قل‌فل، بلبل می‌شود سوت می‌زند
درخت‌ها رخت راحتی تن می‌کنند
کاکتوس‌ها تا چشم‌شان به مادرم می‌افتد
خودشان را لوس می‌کنند

من آخرین باغچه بازمانده از تهران قدیمم
مادرم بهار است
وقتی می‌آید
گل از گلم می‌شکفد

+ تقدیم به چند اصطلاح عامیانه

- جز همین کلمه‌ها چیزی برای تشکر از شما ندارم مامان مَلی. کم و کسرش را مثل همیشه به روم نیاور. 

چهارشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۹۲

پیش از جنگ واترلو

دارم از لحاظ ذهنی خودم را آماده می‌کنم از خانه بزنم بیرون و بروم تو دل ترافیک... تو خیال کن ناپلئون پیش از جنگ واترلو.

سه‌شنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۹۲

ادبیات تطبیقی ما و سهراب سپهری

دچار یعنی عاشق
- سهراب سپهری

پس:
آچار یعنی عاقل بی‌احساس
لیچار یعنی داف جین‌پوش
چارشنبه یعنی ولنتاین روز عشق
چارگاه یعنی دِیت، وعده قرار
چارراه یعنی عشق ضربدری، روابط پیچیده
بیچاره هم که یعنی بیچاره.

[ادبیات تطبیقی ما و سهراب سپهری]

  + ادبیات تطبیقی ما و دیگران

پنجشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۹۲

...

شباهت انکارناپذیری با دریاچه‌ی ارومیه دارم
و وقتی از دریاچه‌ی ارومیه حرف می‌زنیم می‌دانیم چیزی از دست رفته است



+ اینجا خاورمیانه است

سه‌شنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۹۲

ادبیات تطبیقی ما و مولوی

صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم
یا راه نمی‌دانی یا نامه نمی‌خوانی
گر نامه نمی‌خوانی پس چرا زده seen jamadi ol aval 25 ؟!

استاتوسی که مولوی خطاب به شمس تبریزی در صفحه فیس‌بوکش منتشر کرده و نازخاتون برایش کامنت گذاشته: دیدید؟ نگفته بودم.
توجه کنید که هنوز مولوی به تاریخ هجری قمری زندگی می‌کند.

شنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۹۲

ماجرای من و لپ‌تاپ مدنی‌ام - 2

لپ‌تاپم یک‌چیزی‌ش می‌شود. موس را می‌آورم اینجا، می‌برد آنجا. آنجا را کلیک می‌کنم، اینجا را باز می‌کند. اینجا را باز می‌کنم آنجا را می‌کشد پایین. آنجا را می‌بندم، این یکی را باز می‌کند.
این لپ‌تاپ دیگر نصف حرف‌ها را نمی‌زند، نصفی را هم ما توی فارسی توی هر صدتا کلمه، چهاربار استفاده می‌کنیم. 
الان خواستم یکی را لایک کنم، یکی دیگر پوک شد. خواستم مرتضا را پوک بک کنم، زلیخا بلاک شد. خواستم شاهین را تگ کنم، شهین تگ شد. 
می‌خواهم عکس یکی را لایک کنم، موسم می‌پرد، معلوم نیست کجا لایک می‌شود.
لپ‌تاپ نیست که. فعال مدنی است. دارد به ساعت زیاد کار کشیدن ازش، اعتراض مدنی می‌کند و دست از کار کشیده و اعتصاب کرده. 

ماجرای من و لپ‌تاپ مدنی‌ام - 1

لپ‌تاپم به علت فشار کار زیاد، اعتصاب کرده و دکمه‌هاش یکی درمیون کار می‌کنه. موسش هم که یک ماهه نیومده سر کار.
دلار بی‌پدر هم هر چی میاد پایین، روی قیمت‌ها تاثیری نداره. قیمت‌ها بالا مونده که مونده. چهارصد تومن چهارصدتومن رفت روش، الان بیست تومن اومده پایین می‌گن ارزون شده نمی‌صرفه، نمی‌فروشیم.
رفتار قیمت‌گذاری توی بازار مصرف، شبیه رفتار ساقی‌های مواده. چون می‌دونه لازم داری، و اون هم توی محله، رقیبی نداره، زجرت می‌ده.
الان هم چون هیچ بازاری رقابتی نیست، کسی سعی نمی‌کنه خدمات بیشتر بده، یا ارزون‌تر بده تا مشتری جلب کنه. چون می‌دونه طرف انتخاب دوم نداره.
دلار چقدر اومد پایین؟ یکی بره گزارش بگیره، وقتی رفت بالا، چقدر روی جنس‌ها رفته، حالا که اومده پایین، قیمت‌ها چقدر کم شده.
مثل اون طرف که زنبور نیشش زده بود و هی می‌گفت دردش بخوابه بادش نخوابه.
الان درد بالا رفتن قیمت دلار خوابیده، ولی بادش عمرا بخوابد.

سه‌شنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۹۲

بیمارستان کودکان و تجربه‌های کوچک



مطمئنم می‌روم کمک‌های اولیه یاد می‌گیرم، بعد می‌روم پرستاری کودک یاد می‌گیرم، بعد می‌روم بیمارستان‌های مزخرف‌مان به صورت داوطلبانه برای بچه‌ها شکلک درمی‌آورم و کتاب می‌خوانم و حوصله می‌کنم غذاشان را بخورند. 
وقتی تب دارند، بداخلاقی نمی‌کنم. حوصله می‌کنم که تب‌شان کم شود و آن‌ها هم در این فاصله هی بی‌تابی کنند اما من بداخلاقی نمی‌کنم.
اصلا هم از آمپول نمی‌ترسانم‌شان. احمقانه است. وقتی قرار است همین آمپول حال‌شان را بهتر کند، چرا باید باهاش بترسانم‌شان که غذا بخورند یا بگیرند بخوابند؟
بعد هم نمی‌فهمم دکتر و سوپروایزر توی بیمارستان خصوصی بخش کودکان چرا با لباس مشکی، تو بگو سرمه‌ای سیر، می‌آیند بالا سر بچه؟ انگار ملک‌الموت.
تا می‌آیند تو، بچه شروع می‌کند به گریه.
توی بیمارستان دولتی چطوری است؟ آن‌ها هم تیره‌پوش هستند؟
بچه تا می‌بیندشان گریه‌اش می‌گیرد. همین لباس سفید که از لحاظ ذهنی به آدم امنیت خاطر، تو بگو تلقینی، می‌دهد چه ایرادی دارد؟

یک گزارش می‌خواندم، طرف توی فروشگاه‌ها و تبلیغات محصولش، روپوش سفید تن فروشنده می‌کرد، چون به این نتیجه رسیده بودند، ذهن مردم با روپوش سفید رابطه عاطفی و اطمینان درمانی و درستی حرف دارد. حالا این‌ها همه مشکی‌پوش، تو بگو سرمه‌ای سیر.
آدم گنده توی راهرو می‌بیند، فکر می‌کند مدیری ناظمی چیزی هستند یا آمده‌اند، برگه‌های مالیاتی را بگیرند و ببرند. بچه ببیند چی فکر می‌کند؟

مزخرف‌ترین جای دنیا بیمارستان است. به‌خصوص اگر همراه بیمار باشی. اما بخش کودکان جای خوبی است. جایی است که تو برای آمدن لبخند روی لب کودک تلاش می‌کنی. که بی‌تابی می‌کنی تا او دردش را تاب بیاورد. بی‌قراری می‌کنی تا او قرار و آرام بگیرد.

اولین بار که پای آدم به بخش کودک بیمارستان باز شود، هزارتا فکر می‌ریزد توی سرش و همه‌اش غصه می‌خورد چرا آن‌قدری که از خودش توقع دارد، کاری از دستش برنمی‌آید. چرا بلد نیست بچه را وقتی گریه می‌کند و اشتها ندارد، به خوردن غذا دعوت کند. که حواس بچه را پرت کند، تا تیره‌پوش‌ها بیایند نبض بگیرند و سرم بزنند و بروند پی کارشان و سایه غمگین‌شان را از اتاق بیرون ببرند، تا بچه گریه‌اش بند بیاید.


توصیه‌های پورااا به بزرگترها

- توی جیب‌تان اسباب بازی داشته باشید. اسباب بازی ساده. و او را غافلگیر کنید.

- بادکنک ببرید. عالی است. با گاز هلیوم. که برود بچسبد به سقف. و نخ بلندی از آن آویزان باشد، تا سر بچه باهاش گرم شود.

- هله هوله داشته باشید. پاستیل و کاکائو. خودمان از خوردن پشت هم غذای بی‌مزه بیمارستان دل خوشی داریم؟ نه. خوردن یک کمی هله هوله - به شرطی که قول بدهد به خانم دکتر نگوید!- به جایی برنمی‌خورد. بعدش که طعم دهانش عوض شود، غذای بی‌مزه را راحت‌تر می‌خورد.

- شعر بلد باشید. شعر کودکانه. شیرین. پر از تصویر.

- شعر بندتنبانی بلد باشید. تا دست بزند. برقصد.

- براش برقصید. 

- تخت بیمارستان را برایش تشبیه به هر چیزی کنید جز تخت بیمارستان. مثلا بگویید ماشینی است که پرواز می‌کند. بگویید فرشی است پرنده. با ملحفه روش را بپوشانید و بگویید خانه نقلی اوست. منحصر برای او.

- به زور به بچه غذا ندهید. 

- غذا دادن را تبدیل به بازی کنید. بگذارید نیم ساعت بیشتر طول بکشد. ولی وقتی دهانش به غذا باز شد، خودش بازی بازی غذا را می‌خورد. توی دهان شما هم از همان غذا با دستان کوچکش می‌گذارد. حوصله کنید. عجله نکنید. زمان برای بچه‌ای که روی تخت بیمارستان است بیشتر کش می‌آید.

- گاهی با احتیاط و هماهنگی با پرستار، بغلش کنید. بروید توی راهرو. همه چیز را نشانش دهید. توی اتاق بیمارستان چه چیزهای جالبی وجود دارد؟

ببریدش در راهرو و به پرستارهای کشیک و دیگران معرفی‌اش کنید. تا بداند این‌ها هم آدم‌های آشنا هستند که قرار است چند روز بهش سر بزنند.

- بگذارید پاش را بگذارد روی پیشخان. بگذارید حس کند در قلمرو پرستاران و پزشکان حق ورود دارد. ترسش می‌ریزد.

- نگویید اگر غذا را نخوری، می‌دهیم فلانی می‌خورد. یا فلانی می‌آید و می‌خوردش. چه حرف بدی است؟ می‌شود گفت غذات را بخور تا زودتر خوب شوی. تا قوی شوی. همین. یا بیا با هم بخوریم. و هم‌غذاش شوید. بگذارید ببیند شما دارید غذا می‌خورید تا اشتهاش باز شود. هیچ چیز زورکی و با ترساندن، به آدم مزه نمی‌دهد.

- چسب روی دستش را تبدیل به یک بازی کنید. مثلا بگویید این را از کجا خریدی؟ کی برات آورده؟ چقدر خوشگل است. چقدر بهت می‌آید. به‌علاوه بامزه‌ای است. و دوتا چسب را بردارید و به‌علاوه بزنید روی دست‌تان. 

- بامبیلک جای سرم و خونگیری و غیره را که باید روی دستش تحمل کند، اعصاب بچه را به هم می‌ریزد. یک دستش را محدود می‌کند. می‌شود شبیه دستبند یا دستکشش خواند. یا مثلا گفت دستت شلوار پوشیده سرما نخورد. هوا گرم شود شلوارش را درمی‌آورد. یا اگر سنش بالاتر است گفت که واقعا برای بهبود، نیاز به سرم و گرفتن خون دارد، و این بهترین راه است که فقط یک بار سوزن برود توی دستش.

- ببوسیدش. 

- باهاش حرف بزنید. منتها برای حرف زدن با بچه مسخره حرف نزنید. او ممکن است به کاکائو بگوید چاچائو. به شکلات بگوید شاکولا یا هر چی. شما این را بهش نگویید. او فکر می‌کند دارد می‌گوید کاکائو و شکلات. وقتی اداش را در می‌آورید و بهش می‌گویید چاچائو می‌خوری؟ شاکولا می‌خوری؟ او اگر می‌توانست می‌گفت: چرا مثل آدم حرف نمی‌زنی، خرس گنده؟

- باز هم ببوسیدش. 

- بغلش کنید، حتا اگر باید بستری باشد. حتما بغلش کنید.

چهارشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۹۲

شبانه بی شاملو - 32

چطور مرگت با تو کنار آمد
وقتی از دست او هم کاری ساخته نبود که تو را وقتی دلت نیست
با خودش جایی ببرد

تو با مرگ کنار آمده‌ای
باهاش قدم می‌زنی ولی دستش را نمی‌گیری
باهاش به رستوران می‌روی ولی غذا نمی‌خوری
باهاش پشت میز کافه می‌نشینی ولی حرف نمی‌زنی
باهاش به تخت می‌روی ولی خودت را به خواب می‌زنی
خواب به خواب می‌روی
و مرگ حوصله‌اش از دست تو سر می‌رود
و درست در همین لحظه تو آرزوی من را می‌کنی

مرگت بهانه بود که برای رفتن دنبالش می‌گشتی
ما با تو کنار آمده بودیم
اما تو ما را از مسیر نگاهت کنار گذاشتی
کجا بیایم دنبالت
نشانی‌ات به یک تخته سنگ می‌رسد و
بعد از تخته سنگ اثرت پاک شده است

حالا از دست گریه هم کاری ساخته نیست
وقتی دلت نیست که کاری را بکنی نمی‌کنی
حالا دلت نیست
از مردن بازگردی
از دست ما هم کاری ساخته نیست


پنجشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۹۲

ادبیات تطبیقی ما و پابلو نرودا

به روایت پابلو نرودا (بخشی از شعر)

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر سفر نكنی
اگر كتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نكنی

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل یك بار در تمام زندگی ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی...
امروز زندگی را آغاز كن!
نگذار كه به آرامی بمیری.


به روایت ما

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر در تهران زندگی کنی...


دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۹۲

شبانه بی شاملو - 31

محله‌ها دندان شیری
پیچ شمیران دندان آسیاب
میدان رسالت دندان نیش
چهارراه ولیعصر دندان عقل
هر دندانی را که از شهر کشیدند
جای خالی‌ش را زبان می‌زنم

برج‌ها در جای قرارگاه‌های دنج ما کج درمی‌آیند

فک شهر در ایستگاه پایانی پیاده شده
و قطار ایستگاه به ایستگاه فروتر می‌رود

تهران به پیرمردی می‌ماند که دندان‌هاش را دانه دانه با انبر کشیده‌اند
و بنا بر دستور جدید شهری
کارگران توی دهانش مشغول کارند

و این آب‌نمای وسط همت
برای شستن این همه رنگ خاکستری کفایت نمی‌کند

به جای خالی پیچ شمیران
به جای خالی تو
به جای کوچه‌هایی که با تو پیاده می‌رفتم
نانوایی که از آن نان می‌گرفتیم
بقالی که برایت بستنی یخی خریدم
کافه‌ای که دست‌های ما را با هم آشنا کرد
زبان می‌زنم

شهر کج درمی‌آید
برج میلاد کج می‌شود
و کلاهش را بالاتر می‌گذارد

کارگران مشغول کارند
و از بین من و تو که نخ هم رد نمی‌شد
اتوبانی گذرانده‌اند

به جای خالی تو
زبان می‌زنم

زبانم می‌برد
بزرگراه را خون برمی‌دارد

یکشنبه، دی ۲۹، ۱۳۹۲

ادبیات تطبیقی ما و حافظ

Seen 10:00am، چرا دلدار پیامی نفرستاد
ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد

- حافظ در قرن چهاردهم هجری، لمیده کنار رکن‌آباد آی‌پد به دست در فیس‌بوک مشغول مکاتبه منتظر ساقی.

جمعه، دی ۲۷، ۱۳۹۲

تقدیم به چند اصطلاح عامیانه - 31

تو را به جنگل‌های گلستان، تو را به زاینده‌رود، تو را به کارون، تو را به دریاچه ارومیه، تو را به چهارراه ولیعصر، تو را به هوای تهران تشبیه کردم. جنگل‌ها، رودها، دریاچه‌ها و تهران از میان رفت.

آه ای شارژ اینترنت

من و همسایه دو روح هستیم با یک مودم.

سه‌شنبه، دی ۲۴، ۱۳۹۲

کله چهارم هم توی لپ‌تاپ است

الان چهارنفر هسیتم. همه دل‌تنگ بودیم. بعد از مدت‌ها چهارنفر هستیم. پیش هم. کلی هم گفتیم. شنیدیم. خندیدیم. اما از ده دقیقه پیش سه‌تا از کله‌ها توی گوشی موبایل و اینترنت است.
کله چهارم هم توی لپ‌تاپ است. آمده بگوید این خطرناک نیست؟ این‌که الان چهارنفر هسیتم. همه دل‌تنگ بودیم. بعد از مدت‌ها چهارنفر هستیم. پیش هم. کلی هم گفتیم. شنیدیم. خندیدیم. اما از ده دقیقه پیش سه‌تا از کله‌ها توی گوشی موبایل و اینترنت است.
کله چهارم هم توی لپ‌تاپ است. آمده بگوید این خطرناک نیست؟ این‌که الان چهارنفر هسیتم. همه دل‌تنگ بودیم. بعد از مدت‌ها چهارنفر هستیم. پیش هم. کلی هم گفتیم. شنیدیم. خندیدیم. اما از ده دقیقه پیش سه‌تا از کله‌ها توی گوشی موبایل و اینترنت است.
کله چهارم هم توی لپ‌تاپ است. آمده بگوید این خطرناک نیست؟


 + دارم بلند فکر می‌کنم 

شبانه بی شاملو - 30

چشم‌هاش شبیه چای دم نکشیده بود
من صبر می‌کردم دم بکشد
بعد حرفم را بزنم
بعد چای‌ام را بنوشم
بعد او را ببوسم

کتری قل می‌زد
جوش می‌زد
جوش می‌زدم که تو از دستم نروی
چای می‌ترسید و می‌جوشید
و از ترس با مردم
از ترس با همه
از ترس با من می‌جوشید
نه چای نه تو به دلم نمی‌نشینید

امید تفاله‌ی چایی‌ست که دور خود می‌چرخد

چای از دهان و
تو از دهانم افتادی

من جوشیدن تو را دوست نداشتم
جوشیدن تو
چشمه نبود که طبیعت تو باشد
قوری فکسنی بود
که از ترس می‌جوشید
و طبق قول کارخانه
داغ و داغ‌تر می‌شد
تا بیست و چهار ساعت در گرما
و دوازده‌ساعت در سرما

من روی تو تکیه کرده بودم
تو تکیه‌ای مردد بودی

پیر شده‌ام
چای تی‌بگ می‌نوشم
 برای کودکم از کسی شبیه تو تعریف می‌کنم
که بوی هل می‌دهد
و با عطر چای هل‌انگیز، دل‌انگیزتر می‌شود
زنی شبیه دارچین
ترکیبی از نذری و شب‌زنده‌داری
همین‌قدر ساده
همین‌قدر کلاسیک
انگار تو در خانه‌ام می‌خرامی با موهای خرمایی
موهایی که از پیشانی پس می‌زنی
پیشانی‌ای که روش نام من افتاده است
و این معجزه است
باید شهر را بیدار کنم

هنوز با لالایی
با همین زمزمه بی‌تحکم ادبیات عامه
با همین زمزمه اساطیری
با همین زمزمه خدایان
با همین زمزمه صدای زنی در گوشم به خواب می‌روم
که می‌خواهد من را خواب کند
تا خواب‌هاش تعبیر شود

چشم‌هام راه نمی‌آید
تصویر تو سراب می‌شود
تلو تلو می‌خوری می‌زنم تلو تلو
فُلو می‌شوی
خرمایی بر درخت و دست من کوتااااااه... آه... خوابم نمی‌برد

من خواب تو را دیده‌ام

خواب دیده‌ام که کسی می‌آید
و در بیداری می‌بینم تو می‌روی

چشم‌هام را می‌بندم
روی واقعیت
روی تو
و صبح که می‌شود در سرزمینی جنگ‌زده از شاخه زیتون می‌گویم
می‌خندند
به ریش من
به کیش من
به خواب من
من چشم‌هام را می‌بندم

خوابت را دیده‌ام
برایت خوابی دیده‌ام
نقل ادبیات فارسی نیست
این مرد خسته است

و عکس تو را در ادبیات فارسی می‌بیند
در دلواپسی شیرین پیش از دلهره فرهاد

و عکس تو را در زنان دیگر می‌بیند
در تفاوت مشهود لبخندت با دندان‌های محذور پنهانی
با خنده‌ای با نمایش دندان‌ها در عکس‌های اینستاگرام

ساعت را زنگ گذاشته‌ام که اگر بیدار شدم
بگویی باز هم بخواب
تا خواب به خواب باید بروم
در عطر تو و آغوش تو
شبیه فیلمی از کیشلوفسکی نه، شبیه فیلمی هندی
تیر می‌خورم
پیش از آنکه بمیرم
تا بدانی برایت می‌مرده‌ام

- باید بخندیم

این اضمحلال روشنفکری در عصر معاصر نیست
این عاقبت‌به‌خیری مردی است
که پیش از آن‌که قیام کند
و شهری را از هم بپاشاند
به قامتت رسیده است
اقامه کرده است
و شهر را و خودش را از اساس از هم پاشیده است

تماشاش کن
باید هم که بخندی
قدرتی‌از هم‌پاشیده مضحکه است
مردی از هم‌پاشیده مضحک

و این تصور عامه از کمدی است
هر چند  با متنی تراژیک مواجه بوده باشیم

پنجشنبه، دی ۱۹، ۱۳۹۲

جای خالی صبحانه، جای خالی بیلبرد

وقتی صدقه به صورت تلفنی و اساماسی شد و با تماس با یک شماره تلفن و فرستادن فلان عدد و انتخاب فلان رقم مبلغ صدقه از حساب آدم کم و یا به قبض موبایل آدم اضافه شد، و اسلوب سنت حسنه دیجیتال شد، باید فکرش را می‌کردیم که با لایک‌زدن روی یک‌تصویر و شِر کردنش، یک بنگاه اقتصادی قول شرف می‌دهد برای یک‌نفر صبحانه آماده کند. 
عزیزم تبلیغت را بکن. پول مالیاتت را بزن پای این امر خیر. عیبی هم ندارد. ولی من را فریب نده و نگو زحمت پردردسر امر خیر را می‌کشی. پوسترت این‌قدر در اینترنت دست به دست شده، خب ما همهخَیِر هستیم و این را تو خوب می‌دانی،
که اگر توی اتوبان مدرس بیلبرد می‌گرفتی، این‌قدر دیده نمی‌شد. و البته نه تنها از مالیاتت کم نمی‌کرد، که توی سند هزینه‌ها هزینه بیلبرد هم می‌آمد و به مخارج و مالیاتت هم اضافه می‌کرد. دم مشاوران و ایده‌پردازانت گرم. خوب بلدند دست روی کجا بگذارند که ما احساساتی شویم. 
راستش الان جای صبحانه خالی نیست، جای بیلبردت توی بزرگراه خالی است.
......

چون جایی دیگر نظر بالا را نقد کردند و من توضیحاتی نوشتم، آن توضیحات را اینجا تکرار می‌کنم تا رویکرد نقد من را به تبلیغ مورد نظر بدانید:

الف
شعار این تبلیغ خیرانه این است:"جای صبحانه خالی است. "
شعار معرفی محصول جدید این شرکت چیست؟
عرض می‌کنم:
"این یکی جاش خالی بود"
که با طعم دسر تافی است.و دقیقا بعد از تبلیغات جای صبحانه خالی است معرفی می‌شود.
ذهن مخاطب درگیری احساسی و عاطفی با عمل خیری که کرده پیدا کرده. و به نظر شما تاثیرگذاری شکلات تازه دسر تافی که جاش خالی بوده، روی ذهن آدم خیر، تاثیر متفاوتی نخواهد داشت؟

ببینید کل این قضیه یک ایده تبلیغاتی است و بس. حالا شما بگویید چه عیبی دارد و امر خیر است. بحثی نیست. نظر من را نقد کنید تا بیشتر به زوایای این تبلیغات و این اعمال خیر بیندیشیم.

ب
مساله من از تبلیغ بعد از این آگهی شروع می‌شود.
که مشخصا استفاده از تاثیر آگهی تبلیغی خیرانه قبلی است.
و 2- ما باید فضای عمومی را هم در نظر بگیریم. اگر من الان بگویم به من نفری ده هزار تومن بدهید، می‌خواهم برای یکی جهیزیه بخرم. بعد ببینید پول را خوردم و رفتم باهاش سفر. 
آیا نباید بگویید عالمی چنین کرد و چنان گفت؟
چون باید مراقب بود نظر مردم به کار خیر برنگردد؟
این هم همان محافظه‌کاری‌است که مثلا می‌گویند خاتمی یا روحانی را نباید نقد کرد چون تضعیف می‌شود. نقد تضعیف نمی‌کند، اصلاح می‌کند.


چهارشنبه، دی ۱۸، ۱۳۹۲

دوشنبه، دی ۱۶، ۱۳۹۲

ادبیات تطبیقی ما و ساموئل بکت (کماکان در انتظار گودو)

استراگون: از گودو خبری نیست؟
ولادیمیر: نه. هیچی. نه توی فیس‌بوک نوشته، نه توئیت کرده، نه ایمیل‌هاش رو جواب داده، نه اینستاگرام اومده، نه وبلاگش رو به روز کرده. حتا کسی رو هم لایک نکرده.
[استراگون متوجه می‌شود که شلوارش افتاده است. شلوارش را بالا می‌کشد.
سکوت.]
ولادیمیر: خب بریم؟
استراگون: بریم.
هیچ حرکتی نمی‌کند. دکمه F5 را فشار می‌دهد و زل می‌زند به مانیتور.

یکشنبه، دی ۱۵، ۱۳۹۲

روز مرگش خیلی باشکوه بود

وی محل تولدش نامعلوم (دیگر به خاطر نداشت)، محل تحصیلش فیس‌بوک، محل کارش فیس‌بوک، محل عاشقیتش فیس‌بوک، محل فارغیتش فیس‌بوک، محل آشنایی با همسرش فیس‌بوک، محل اولین تیکش فیس‌بوک، محل تحقیقات محلی‌اش فیس‌بوک (تمام لایک‌هایی را که طرف به هر کی زده بود با دقت بررسی کرد تا خدایی نکرده لایک نیمه گمشده زندگی‌ش هرز نرفته باشد)، محل خواستگاری‌اش فیس‌بوک، محل ازدواجش فیس‌بوک، محل تولد بچه‌اش مطمئنا فیس‌بوک، محل آشنایی با پرستار بچه‌اش فیس‌بوک،  محل دعوا با زن و مادر بچه‌اش فیس‌بوک، محل طلاق زنش فیس‌بوک، محل ازدواج با پرستار بچه‌اش فیس‌بوک، محل همه سفرهایی که رفته بود فیس‌بوک، محل همه سفرهایی که می‌خواست برود فیس‌بوک، محل همه برآورده شدن همه آرزوهاش فیس‌بوک، و در پایان محل وفاتش نیز فیس‌بوک بود.
خدایش بیامرزد. روز مرگش خیلی باشکوه بود. همه پروفایل‌شان را مشکی کرده بودند و با ریختن لایک به خاک آخرین پست آن مرحوم با وی خداحافظی کردند.


راضی نیستم تهران را بفروشی

مادر تماس گرفت و گفت: به خدا ازت راضی نیستم تهران را بفروشی.
گفتم: خیابان ولیعصرش را باز کردم. نگه داشتم.
گفت: خیابان ولیعصر به چه دردم می‌خورد؟ وقتی بروم بالا، نرسد به سر پل تجریش، که یک کاسه آش سیدمهدی بگیرم و بروم توی امامزاده و جای خالی چنار قدیمی را تماشا کنم. ولیعصر را می‌خواهم چه کار؟ وقتی ته‌اش نرسد به میدان راه‌آهن و نشود سوار قطار شو و رفت سفر. اگر راه‌آهن نمی‌خورد به ولیعصر، چطور دیانا این‌بار می‌آمد توی راه‌آهن دنبالم، حواست نیست پوریا؟ دیانا آمده راه‌آهن دنبال مادربزرگش، اگر راه‌آهن نبود، چطور می‌آمد دنبالم وقتی که من از قطار پیاده می‌شدم؟ 
بعد چطور از توی ولیعصر ما می‌توانستیم بپیچیم توی کریمخان؟ چطور از نوبل شیرینی می‌خریدیم برای چای عصر؟ چطور تهران را فروختی پسر؟ حالا ما چطور زندگی کنیم؟

باید تماس بگیرم با خریدار که ببینم تهران را پس می‌دهد؟

چه کسی زیباتر است؟

روی گوشی‌ها و دوربین‌های جدید علاوه بر گزینه‌های روشن‌تر، کدرتر، شفاف‌تر و... گزینه‌ای هست به اسم "خوش‌تر".
وقتی عکسی گرفتید موقع روتوش می‌روید روی این گزینه و گزینه‌های "خوشبخت‌تر"، "خوشگل‌تر"، "خوشحال‌تر"، "خوش‌نشین‌تر"، "خوش‌روتر"، "خوش‌هیکل‌تر"، "خوش‌قدوبالاتر"، "خوش‌رنگ‌تر" و... را انتخاب می‌کنید.
یک گزینه هم هست به اسم "پولدارتر". این گزینه را می‌توانید بای‌دیفالت تیک بزنید که همه عکس‌ها را این‌طور ادیت کند.
حتما چنین گزینه‌ای روی دوربین‌های عکاسی و گوشی‌های موبایل اضافه کرده‌اند، که ما هم خوشحال‌تر به نظر برسیم، هم پولدارتر و هم خوشگل‌تر. 
تنها عیبش اینجاست که همه عکس‌ها شبیه هم شده و همه آدم‌ها عین هم می‌افتند توی عکس‌ها؛ یک اندازه خوشحال، یک اندازه پولدار، یک اندازه خوشبخت.
وقتی همه از گزینه‌های "تر"ی استفاده کنند تا ترتر و سرتر به نظر برسند، باز هم برتری آدم از بین می‌رود چون این برتری مثل کم کردن صفر از پول، یک‌باره ارزشی را کم و زیاد می‌کند و تاثیری در حال و احوال آدم ندارد. در عمل این گزینه‌ها و افزونه‌ها آدم را جای این که متفاوت‌تر کند، شبیه‌تر می‌کند به دیگرانی که برای متفاوت‌ترشدن در مشابه‌ترشدن‌شان تلاش می‌کنند.
شاید بتوان گفت با فراگیری این دوربین‌ها و ادیت‌های یکسان، کسی که عکسی بدون روتوش از خود منتشر کند بکرتر به نظر خواهد رسید.


جمعه، دی ۱۳، ۱۳۹۲

یکشنبه، دی ۰۸، ۱۳۹۲

برویم سیدمهدی آش بخوریم - 2

...خاطرت نیست. پس اسمش را خاطره نمی‌گذارم و بهش می‌گویم تاریخ. اما راستش از آنجایی که تاریخ را همیشه برندگان نوشته‌اند، من دیگر چیزی ندارم که بنویسم. یعنی نمی‌دانم که چه باید بنویسم. اگر خواستی، اگر خاطرت بود، تاریخ آنچه بر ما گذشت را تو بنویس. می‌بینی بی‌آنکه به باختنم اشاره کرده باشم تو را پیروز این نبرد بی‌سرانجام اعلام کردم. شاید هم نبردی در کار نبوده و من با دشمن فرضی جنگیدم. اما اگر این جنگ فرضی بوده، چرا این‌قدر ناتوان و بدبخت خودم را حس می‌کنم؟ و چرا فکر می‌کنم همه‌ی این بدبختی آسیب جنگی است که در آن شکست خورده‌ام؟ می‌بینی چقدر عوض شده‌ام؟ می‌بینی چطوری بی‌آنکه بگویم بازنده‌ام باختنم را توجیه می‌کنم؟ همیشه فکر می‌کردم بازندگان ضعیف می‌شوند. اما این‌طور نیست. کسی که می‌بازد انگیزه برای جبران دارد و روز به روز قوی‌تر می‌شود. حالا یا امیدش به زندگی یا کینه‌ای که به دل گرفته. اما کسی که بازی را فکر می‌کند برده، شکننده و آسیب‌پذیر خواهد شد و تا وقتی که نشکند متوجه نمی‌شود که تنها دلیل ضعفش پیروزی‌ش بوده است. منتظر پاسخ نامه‌ات نمی‌دانم تا کی و برای چه ولی هستم. اینجا که ما را فرستادند حُسنش این است که یاد می‌گیری چطوری منتظر بمانی و انتظار نداشته باشی. 

قسمتی از داستان بلند «برویم سیدمهدی آش بخوریم»

پنجشنبه، دی ۰۵، ۱۳۹۲

شبانه بی شاملو - 29

جنگ نابرابری است
تو آغوشت تله انفجاری است
من دم به تله داده‌ام
و در اردوگاه کار اجباری ظرف‌ها را می‌شویم
جلوی آینه خط و نشان می‌کشی
دور چشم‌هات
و لب‌هات
و لب‌هات
این حد و مرزهای جدید است که مشخص می‌کنی
خطوط قرمز را نباید رد کنم
من به حقوق اسرای جنگی واقفم
این نقض تعهدات دل‌بستگی است
باید به صلیب سرخ نامه‌ای بنویسم

پرچم صلح را در سبد لباس‌های چرک انداخته‌ای

قلبم مین خنثی‌نشده‌ای است
پا روی آن می‌گذاری و جنگ تمام می‌شود

دوشنبه، دی ۰۲، ۱۳۹۲

راه‌رفتن حرفه‌ای

بعد از چندماه راه نرفتن حرفه‌ای دیروز بعد از ظهر از الف شروع کردم. الف یکی از بهترین نام‌گذاری‌های خیابان در تهران است. از الف آمدم توی چمران و آمدم تا پارک‌وی و انداختم پایین ولیعصر را. سرما نوک دماغم را حتما قرمز کرده بود. گوش‌هام کرخت شده بود. توی راه رفتن بی‌ثمر هزارتا فکر و خیال به ذهن آدم می‌رسد. شرط می‌بندم بیشتر شاهکارهای دنیا توی پیاده‌رفتن‌های بی‌ثمر به ذهن خالق‌شان رسیده است. تا سر میرداماد را تقریبا راحت آمدم. رفتم توی اسکان و چرخی توی لگو زدم و بعد دوباره راه رفتن را از سر گرفتم. همه چیز تا میدان ونک خوب بود. اما بیمارستان دی بعید به نظر می‌رسید. راه رفتن برام سخت شده بود. حتما تقصیر آلودگی هواست؟ به خودم دلداری می‌دادم که یعنی تقصیر تو نیست و تو کم نیاوردی، مدیریت شهری کم آورده است. اما برای اولین بار وسط راهی که می‌رفتم واقعا خسته شده بودم. و این عجیب بود.
قبلا یعنی تا همین یکی دوسال پیش خداوندگار راه رفتن بودم. از میدان سربند می‌آمدم تا سر پل تجریش و ولیعصر را تا چهارراه ولیعصر دانشجو به راحتی پیاده می‌رفتم. بعد می‌انداختم تا انقلاب و می‌آمدم سر بلوار کشاورز. دو سه بار هم میدان انقلاب تا آزادی را پیاده رفتم. یک بار امام حسین تا انقلاب را و کرمم گرفت که آیا تا آزادی هم می‌کشم بروم که رفتم. یک بار از میدان رسالت انداختم و هزار کوچه پس‌کوچه رفتم تا رسیدم به میدان امام حسین. بعد از آنجا آمدم تا چهارراه ولیعصر.
قبلا نیمکت توی خیابان نبود. انگار نمی‌خواستند کسی بنشیند توی خیابان. الان هر از چند گاهی یک نیمکت توی خیابان‌های اصلی به چشم می‌خورد. بدی هم نیست. کاچی به از هیچی.
توی شهرها و روستاهایی هم که می‌رفتم سفر کار اصلی‌م راه رفتن بود. حالا اما وقتی دیدم بیمارستان دی دور به نظر می‌رسد و واقعا خسته شده‌ام با خودم گفتم پیر شدی پوریا. و نشستم روی صندلی‌های ایستگاه اتوبوس.

یکشنبه، دی ۰۱، ۱۳۹۲

بافتن طناب با کلمات مناسب

شعری برای موهایت نوشته‌ام که دیگر به کار نمی‌آید
با پس و پیش کردن کلمات و تغییر چند کلمه به کلماتی دیگر از آن طنابی می‌بافم
این سطر نیست طنابی است که بافته‌ام
کسی این طناب را می‌خواند و خودش را دار می‌زند
کسی این طناب را می‌خواند و با آن تابی می‌بندد
کسی این طناب را می‌خواند و قایقی را به اسکله محکم می‌کند
کسی این طناب را می‌خواند و از دیوار بالا می‌رود
کسی این طناب را می‌خواند و با کودکان دیگر بازی سرخوشانه‌ای می‌آغازد
من اما وقتی موهات دیگر به کارم نمی‌آید
این طناب را با کلماتی پس و پیش می‌بافم و به گوشه‌ای می‌اندازم

[شبانه بی شاملو - 28]

جمعه، آذر ۲۹، ۱۳۹۲

پیمان زیبا :(

پر پر کردن گل‌هایی روی قبر
پر پر کردن برگ‌هایی از عمر
پر پر کردن قلب‌هایی تپنده داغ‌داغ  داغ‌خورده از عشقی ناتمام افتاده روی زمین در کنار جاده زیر چرخ عقب سواری
پر پر کردن بال‌های مرغ حق

پُر پُرش کن
دارم پر پر می‌زنم

  + اینجا خاورمیانه است

چهارشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۹۲

منقلب و انقلاب



فرق آثار شریعتی با ادبیات این است که شریعتی درون آدم انقلاب ایجاد نمی‌کند، فقط آدم را انقلابی می‌کند.

سه‌شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۹۲

گروه خونی من آه مثبت است

ایلام سرفه می‌کند
از جنگ ایران و عراق سال‌ها گذشته
اما هنوز خاک آن به چشم من می‌رود
چشمم از کارون دیگر آب نمی‌خورد
جنگلی می‌سوزد
دود آن به چشم من می‌رود
این آب از چشمه گل‌آلود است
باید چشم‌هایم را در بیاورم و جلوی این گربه بیندازم

گروه خونی من آه مثبت است
ما که خانه نداریم
دل‌مان خون است
ولی خون‌مان به هم می‌خورد
و هم‌خانه‌ایم
بیا
بیا مثبت نگاه کنیم و برای هم آه بکشیم


 + اینجا خاورمیانه است

دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۹۲

شیفت‌دیلیتی وجود ندارد

شیفت‌دیلیتی وجود ندارد. هارد قدیمی کامپیوتر قدیمی را دردانه‌خواهر ناامید برده پیش احیاکننده، که شاید پوشه‌ی عکس‌های پروژه‌ی آخرین سفرش را که بی‌هوا پاک شده بوده، شیفت‌دیلیت شده بوده، دوباره به دست آورد. احیاکننده گفته امیدی نیست اما چندروز دیگر سر بزنید.
دردانه‌خواهر چندروز دیگر سر زده و احیاکننده گفته عملیات نجات با موفقیت انجام شده است. دردانه‌خواهر آمده خانه و دیده ای دل غافل، تمام آنچه که تا به حال توی آن هارد لعنتی کپی و سیو شده بوده، همه‌ی آنچه که به عمد و غیر عمد پاک شده بوده، همه و همه بازگشته، سُر و مُر و گنده، مثل روز اول. بعد دیده پوشه‌ای هست به اسم پوریا، زنگ زده به من که: بیا، کارنامه‌ی اعمالت را بررسی کن.
رفتم پیشش. توی راه هی فکر می‌کردم توی آن پوشه چه‌ها بوده. ترس برم داشته بود که هارد زپرتی وقتی به تو رحم نمی‌کند، چطوری امید بستیم به فراموشی؟ اصلا فراموشی مطلق وجود دارد؟ بعد یاد مادربزرگ افتادم که دم رفتن، وقتی توی بستر افتاده بود، اسم‌هایی را می‌گفت که به عمرم نشنیده بودم. از مادرم پرسیدم کی هستند این‌ها؟ گفت آدم‌های خیلی خیلی قدیم. مادربزرگ داشت چیزهایی را خطاب به آنان می‌گفت. چیزهایی که مربوط به خیلی خیلی قدیم هم نبود. فکر می‌کردم ذهنش باید شیفت‌دیلیت شده باشد که این آخری‌ها من را گاهی به اسم پسرش که توی جنگ شیمایی شد و سال‌ها بعد، عدل وسط میدان انقلاب نقش بر زمین شد، صدا می‌کرد. اما شیفت‌دیلیتی در کار نبوده، همه‌ی آن گذشته‌ای که ما ازش خبر نداشتیم با همه‌ی آدم‌هاش توی ذهن مادربزرگ احیا شده بود. انگار هارد بدسکتوری‌گرفته‌ای یک‌باره درست شده باشد.
 وقتی رسیدم به دردانه‌خواهر گفتم توی این هاردِه چی‌ها هست مثلا؟ گفت همه‌ی عکس‌ها، همه‌ی یادداشت‌هایی که توی این کامپیوتر داشتی. برای خیلی خیلی وقت پیش. برای چندسال پیش را نمی‌دانم. بیا ببین.
پا پیش نگذاشتم. گفتم خودت پاکش کن. تمام و کمال.
گفت: حتا عکس‌هایت را؟
گفتم: لطفا.
گفت: حتا نوشته‌هایت را؟
گفتم: حتما.
نگاهم کرد. باید توضیحی می‌دادم. توضیحی نداشتم.

یکشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۹۲

ԳԻՇԵՐԱՅԻՆ, ԱՌԱՆՑ ՇԱՄԼՈՒ-17

Ձյունը
ինչքան
փափուկ ու
թեթև
կգա,
այդքան
ծանր ու
խորը կմնա
վիշտն էլ:
.
.
_Փուռիա Ալամի


Edik boghosian Էդիկպօղոսեան .

شنبه، آذر ۱۶، ۱۳۹۲

شبانه بی شاملو - 27

ابراهیم برای خدا به آتش زد
و من به آب و آتش می‌زنم برای خدا هم شده
تو را از زنی اثیری
به زنی تبدیل کنم که اثرش روی من
از برق چشمانم توی عکس دادگستری پیدا باشد
زنی نه برای پرستیدن
برای پرسیدن این‌که چرا هر روز دلم برای دستان پِرپِری مادربزرگ تنگ می‌شود
و چرا وقتی مرد
کاری از مجلس ختم و ختم قرآن برنیامد
مگر مادربزرگم ختم مهربانی نبود
و چرا درست بعد از مرگش که دنیا به آخر رسید
و همه در چشم من مردند
او در این رستاخیز دوباره زنده نشد
و صبح جمعه - یادم است درست صبح جمعه - برایم چای دورنگ دم نکرد و
صدام نزد پوریا، می‌خوای بخوابی، چایی دورنگ درست کردم برات مادر

عیسا کجاست برای زنده کردن یاد من در خاطر تو به خاطر من
به خاطر من معجزه کوچکی باید بشود
و کاهنان از کائنات باید بخواهند دست بجنباند
تا من از کاه کوه نساخته‌ام
کوه به کوه برسد آدم به آدم
آدم به آدم باید برسد
تو باید به من برسی
من نیاز به رسیدگی دارم و اسمم را در دفتر سالخوردگان نوشته‌ام

نه در آسمان‌ها نه در زمین
در جایی ساده و معمولی مثل همین کاناپه تخت‌خواب شو
می‌گردم
زنی نه برای پرستیدن
برای پرسیدن این‌که فکر می‌کنی باران بیاید؟
چتر داری؟
امروز آشپزی می‌کنی؟
و دارم می‌روم کتابفروشی برات چی بگیرم؟
و این شال که داری می‌بافی کی تمام می‌شود
زنی برای شنیدن این‌که چای می‌خوری؟
و چرا برای نوشتن شعری برای من خودت را به آب و آتش نمی‌زنی
به آب و آتش می‌زنم
سیل دنیا را در برمی‌گیرد
کشتی نوح را قرض می‌کنم
بیا خودمان را میان حیوانات و پرندگان جا بزنیم
و به طبیعت برگردیم
و مثل دو پرنده روی شاخه درختی لانه کنیم
تو تخم بگذاری
روی تخم‌ها بنشینی
من بروم سر کوچه گوجه بخرم برگردم تو تخم‌ها را بشکنی املت بخوریم

می‌پرسی این جوک بود؟
بله. جوکی قدیمی
من معجزه بلد نیستم
ولی در فقدان خنده از صورت تو
عزا می‌گیرم
و زانوی غم به بغل می‌گیرم که جای تو خالی نباشد
انگار کشتی‌هام غرق شده باشد
و جوکی قدیمی را بین حرف‌هایی غم‌انگیز
تعریف می‌کنم
تا خنده‌ات بگیرد
و نفهمی دلم گرفته است
و کشتی‌ای که از نوح قرض کرده بودم به گل نشسته است
حالا یک کشتی به انبیا
حالا یک دل سیر خنده به عالم و آدم
و تو را به خودم
و خودم را به خدا بدهکارم
و دلم را گرو گذاشته‌ام

قیافه‌ام شبیه طلبکارهاست
به آب و آتش می‌زنم که پارکی است در ابتدای بزرگراه حقانی
اما دیگر این بازی‌های زبانی، این حرف‌ها خنده ندارد و به خنده نمی‌افتی

باید معجزه شود
تا من به حالت عادی برگردم
به حالت عکسم توی پرونده دادگستری